تبليغاتX
تنهامن و احساسم

تنهامن و احساسم

منو ببخش ... منو ببخش که واسه وسعت مهربونی تو کمم ... منو ببخش که در مقابل بزرگواری تو کوچکم ... منو ببخش که برای بهترین های تو من بدترینم ... منو ببخش که در مقابل همه خوبی های تو ناچیزم ... منو ببخش که انقدر که برام شوهر خوبی بودی برات حتی همسر هم نبودم ... نازنینم برای همه کم بودن های من ببخش ... برای همه بیش بودن های تو ممنونم ... کاش می تونستم بیشتر از این چیزی که هستم باشم ...

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388 12:5 توسط ele |

سلا م
اومدم تا یاد اوری کنم هنوز برام دوست داشتنی هستی...
اومدم بگم چه قدر خدا رو شاکرم که تو رو سر راه من قرار داد...
اومدم بگم دوستت دارم بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنی ...
می دونم بنده شاکری نیستم اما خودش میدونه  سعی میکنم باشم ...
نازنینم به خاطر آرامشی که بهم می دی به خاطر عزیز ترین موجود زندگیم مبین به خاطر صبور بودنت  به خاطر مهربونیات همیشه بهت مدیونم ...
خدایا منو لایق این نعمت های عزیزت کن ...

در آخر یه نوشته زیبا از دکتر علی شریعتی :

چه قدر ايمان خوب است! چه بد مي کنند که مي کوشند تا انسان را از ايمان محروم کنند چه ستم کار مردمي هستند اين به ظاهر دوستان بشر ! دروغ مي گويند ، دروغ ، نمي فهمند و نمي خواهند ، نمي توانند بخواهند.
      اگر ايمان نباشد زندگي تکيه گاهش چه باشد؟
      اگر عشق نباشد زندگي را چه آتشي گرم کند ؟
      اگر نيايش نباشد زندگي را به چه کار شايسته اي صرف توان کرد ؟
      اگر انتظار مسيحي ، امام قائمي ، موعودي در دل نباشد ماندن براي چيست ؟
      اگر ميعادي نباشد رفتن چرا؟
      اگر ديداري نباشد ديدن چه سود؟
      و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگي دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباري در عطش از بهر چه؟
      و من در شگفتم که آنها که مي خواهند معبود را از هستي برگيرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 19:40 توسط ele |

می دانم هنوز نگاه گرمت نوازشگر هر صبح من است ...
نمی دانم چرا با این اطمینان می گویم اما با همه سر در گمی می دانم می بینی...
وقتی هر تبسم صبح گاهی چشم در چشم فرشته ای باز می کنم که نمی دانم به پاداش کدام نیک نکرده ام گرفته ام ...
با نهایت وقاهت می گویم هنوز با منی ...
هر لحظه
نیازی به قله کوه  نیست در کنج خلوت خود آرام نیم نگاهی به آسمان می کنم ...

"خدیا شکر"

می دانم می شنوی مرا ...
گرچه دورم از تو...
 دور به فاصله هفت آسمان و نمی دانم چند کهکشان...
نیازی به فریاد نیست آرام تر از آنچه تصورش را هم بکنند زمزمه میکنم ...

"خدایا شکر"

به نیم نگاهی ملتمسانه به آسمان تو خیره می شوم
به همین کوتاهی با تو سخن می گویم

با آرامش تمام چشم هایم را می بندم وبه خواب می روم


 

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 1:24 توسط ele |

نامه اي از سوي خدا...
امروز صبح كه از خواب بيدار شدي،نگاهت مي كردم؛و اميدوار بودم كه با من حرف بزني،حتي براي چند كلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشكر كني.
اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي كه مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضرشوي فكر مي كردم چند دقيقه اي وقت داري كه بايستي و به من بگويي:
سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.
يك بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يك ربع كاري نداشتي جز آنكه روي يك صندلي بنشيني. بعد ديدمت كه از جا پريدي....
خيال كردم مي خواهي با من صحبت كني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن كردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه كارهاي مختلف گمان مي كنم
كه اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي كني،شايد چون خجالت مي كشيدي كه با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نكردي.

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد كه هنوز خيلي كارها براي انجام دادن داري.
بعد از انجام دادن چند كار،تلويزيون را روشن كردي.نمي دانم تلويزيون
را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛
در حالي كه درباره هيچ چيز فكر نمي كني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را كشيدم و تو در حالي كه تلويزيون را نگاه مي كردي،
شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نكردي.
موقع خواب...،فكر مي كنم خيلي خسته بودي. بعد از آن كه به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.
اشكالي ندارد....احتمالاً متوجه نشدي كه من هميشه در كنارت و براي
كمك به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فكرش را مي كني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم كه تو چطور با ديگران صبور باشي.
من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم.منتظر يك سر تكان دادن،دعا،فكر،يا گوشه اي از قلبت كه متشكر باشد.
خيلي سخت است كه يك مكالمه يك طرفه داشته باشي. خوب،من
سراسر پر از عشق تو...به اميد آنكه شايد امروز كمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري كه اين را براي كس ديگري هم بفرستي؟
اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي ...
دوست و دوستدارت:خدا
خدا اينجاست ...

خدا با ماست ...

خدا انگار در دلهاست ...

در هر كجا كه اين دلم تنهاست ...

حضور رحمتش پيداست ...

به راستي ذكر نامش وقت دلتنگي
چقدر زيباست ...

چقدر زيباست...

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387 11:51 توسط ele |

پروردگارا!
تنها معبودِ٬ عبدِ بی عبادتت ٬
در تنها ترین لحظه هایم٬ اگر نام تو جاریست
ودر بی نهایت وجودم اگر عشق تو جاودانی است ٬
اگر بند بند این تن بی هدف از توست٬
اگر شکسته های قلبم٬ از بند دستان تو به هم می چسبند
اگر افکارِ بی فکرم و اغتشاش وجودم را ثبات وآرامشی


خوب می دانم!...

لحظه های دور از تو بودنم سایه نگاه تو بر سرم بود که نگذاشت ویرانه گردم ...
لحظه های غرق در گناه دست تو تکیه گاه بی ثباتی ام بود

بخشنده ترین وجودِ پر وجودِ٬ زندگی این بشر خاکی

 تو ببخش!

این بنده ٬این بشر٬ آدمی٬ به هر اندازه که پر اوج و پرواز دارد نقطه ادراک عظمت تو را می یابد
من که پا بند زمینم ٬من که دیریست بال وپرهایم را بریدم توان پر زدن ندارم
من حقیرم و حقارتم دلیل بر درک کوتاهم از عظمت توست
تو ببخش ٬ای عظمتِ عظیم٬ این عظمتِ حقیری که روی زمین آفریدی وقدر عظمتش را نفهمید و به این کوچکی و حقارتش دل بست ...
                                                    تو ببخش...

+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387 18:6 توسط ele |

سلام عشق من...
در اتاق خسته و تکراری خاطره ها...
در تبسم تلخی از لبخند ابرهای پاییز...
در تاریکی شب ...
کنار سکوت پنجره ...
در انتظار تو هستم ...

می دونی انگار زده به سرم ...
دلم برات تنگ شده نازنین با اینکه می دونم تا چند ساعت دیگه میای خونه و مثل همیشه داد می زنی :"من اومدم خانوم من کجاست"
بعد هم که من اومدم منتظر یه بوسه می مونم که انگار اولین بار منو می بوسی
همیشه برام تازگی داره...
آره نازنین هر وقت سر کار هم می ری
برات دلتنگ می شم...
خوبه توی شغل تو مثل خیلی از شغل ها ماموریت نیست وگرنه عمرا طاقت نمی اوردم

هر روز دلتنگ توام...
تمام روزهایی که در کنار تو آرام به دست نوازش تو به خواب می روم...
هر لحظه دلتنگ توام ...
هر زمان که چشم در چشمان تو دوخته و تا اوج رویا با تو پرواز می کنم ...

به تو محتاجم ...
به مانند احتیاج التماس یک بنده به مخلوق...
به تو محتاجم ...
به مانند احتیاج یک  پرنده به مناجات صبح ...

با من بمان تا آخرین لحظه دیدن چشم هایم ...
با من بخوان تاآخرین کلام بر آمده از لب هایم... 
با من باش تا آخرین نفس برآمده از نفس هایم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387 21:46 توسط ele |

سلام

اومدم فقط بنویسم نمی دونم چی؟؟...
دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده
هر روز برام عزیزتر می شی......
نمی دونم چرا؟؟
همه می گن عشق مال روزهای اول اما من هر روز بیشتر از روز قبل دوست دارم...
من زندگی زیبایی دارم...
خدا رو شکر...
تازه داریم مزه خوشی رو می چشیم...
وقتی این فرشته هم بیاد که نور علی نورِ...

خدایا خودت کمکمون کن تا کنار هم و همیشه با هم باشیم...

گاهی از این همه احساس خوب می ترسم...

دوستت دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا...

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387 22:39 توسط ele |

خیلی وقته چیزی واست ننوشتم...
کاش می تونستم عقربه های ساعت رو تو مشتم محکم اسیر کنم
تا اینقدر ساعت های کنار تو بودن رو تند و سریع از من ندزدند
ما به هم رسیدیم ...
دلتنگی ها بیشتر شد...
دیگه این روزها نیستند که شمرده می شن تا روز دیدن برسه
حالا لحظه ها رو التماس می کنم تا زود تر بیان و برن تا لحظه
دیدنت برسه...
چه قدر پر توقع هستیم...
چه روزهایی دیت به آسمون بردیم تا ما رو کنار هم قرار بده اما ...
هنوز هم دست به دعا هستم تا لحظه ای از عمر من
بدون تو و یاد تو و عشق تو به لحظه دیگه سپرده نشه...
.
.
.
من از فاصله های دور می آیم ،من از یک سفر سخت و طولانی
بر فراز این قله پیروزی اسمت را فریاد می کنم
من تو را دارم ،
بر خود می بالم،
به دیگران فخر می فروشم،
به دنیا نیشخند پیروزی را نشان می دهم،
سپیدیِ سیاهی روزهای گذشته ام
هنوز دلتنگم ،
هر لحظه دلتنگ توام ،
من تو را در تمام لحظه های خود می خواهم،
عاشقانه تو را می طلبم ، و خود خواهانه تمام وجود تو را از آن خود می دانم...

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 11:8 توسط ele |

  روز هازیبا شده اند ...
پرنده ها هر صبح می خوانند ...
من و تو هنوز می جنگیم...
با بزرگترین تفاوت با جنگ های پیش...
برای همیشه کنار هم هستیم و هیچ دستی پیوند ما را بر هم نمی زند
زندگی چه قدر خواستنی است

به آینده می نگرم که همچون خورشیدی رو به رویم ایستاده

من نور وجودت را در زندگی ام جاویدان کردم
پیروز شدیم...
خیلی عجیب نیست
اما باور نکردنی...
من و تو مال هم شدیم

+ نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386 23:22 توسط ele |

شادی را در پستوی دلم پنهان می کنم...
گوش آسمان کر ،پنهانی می خندم...
نیشخند سر مستانه را به روزگار بدکردار
تحویل می دهم...
آری می خندم !!
آنچنان قهقهه ی شادی سر می دهم
تا بشنوی تو هم...
ملتمسانه به گلهای حیاط نگاه می کنم:
کمی دیگر تاب بیاورید
تا بیاید و ببیند ...
تا او هم از عطر شما سر مست شود...
چشم روزگار کور در دلم بارها تو را تکرار می کنم...
تو هم می شنوی ؟؟
همه می خندند؟؟
یا من همه را خندان می بینم؟؟
تمام لبخندهای دنیا را بر لبانت می نشانم...
باز هم شکر...

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386 9:47 توسط ele |

احساسم در مرز فواران خفته...
با هر نفس ترانه "من اینجا بس دلم تنگ است "
سر می دهم ...
برای من هیچ راهی زیبا تر از این نیست ...
من به قلبم افتخار می کنم ...
برای خواستنش آنچنان می کوشد
که گاه خودم هم با تعجب فقط می مانم و می نگرم...
ناله های این دل زیاد شده...
هر چه فریاد بغضم بر سرش بالا می رود...

نمی فهمد مرا این دل...

ببین من به کمترین قانع ام
ببین به لحظه ای شنیدن صدایت قانع ام
اما با دل تنگم چه کنم
مبادا به من و دل شک کنی ؟!
این روزها حرف من و دل یکی نیست
هرچه در گوشش آهنگ صبر می خوانم ثمری ندارد...
تو ببخش
و اکنون دریافتم دل بارها راه خود را پیش تر از من پیموده...
و  اینک صبر و قرار از کف داده ...
من از رویاهای دست ساخته این دل بی خبر و ترانه صبر برایش سر داده ام...
احساسم در مرز فوران خفته
دل خاموش به یک اشاره شعله می کشد

مرز این احساس نا پیداست...
احساس من را به تو پایانی نیست...
به دنبال پایان این احساس مگرد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 11:26 توسط ele |

خیلی بد اخلاق شدم نه؟؟
خیلی دلم تنگه...
انگار این روزهام می خوان بازی در بیارن ...
تا بخواد روشنی روز سیاهی شبو دعوت کنه...
تا سیاهی شب سپیدی صبح و ببینه هزار بار
 می تونه روز و شب بشه...
گاهی از فرط بی حوصلگی زل می زنم به قاب ساعت...
به عقربه ثانیه شمار چشم غره می رم ...
اما انگار نه انگار...
آروم آروم رو صفحه قدم می زنه ...
می دونم همه چی درست شده ...
می دونم تا چند وقت دیگه واسه همیشه کنار هم قرار می گیریم...
اونوقت نه ترس تموم شدن وقت هست نه دلتنگی...
اما این همه دوری...
این همه دلتنگی مجال نمی ده به این شادی لبخند بزنم...

منو می بخشی؟!

خیلی بده نه...
سعی می کنم یه جور دیگه فکر کنم...
شاید بهتر بشم ...

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 0:21 توسط ele |

و من چه مغرورانه به این صبح دل انگیز سلام خواهم داد
لبخند پیروزی ام چه بی پروا برآسمان گشوده می شود
خورشید را بگویید نتابد به ستارگان این شب نهیب زنید راه بگشایند
که فردا خورشید آسمان من در میان این ستارگان طلوع خواهد کرد...
امروز بر کدامین عبادتگاه این زمین خاکی پیشانی بر خاک بسایم
و در کدامین لحظه میلادت سجده شکر به جا آورم
که من از داشتن تو بر خود می بالم
...
میبینی آسمان چه مُبغضانه بر من و تو می نگرد
میبینی سرنوشت چگونه برای به خاک ساییدن پشت احساس ما
حتی در روز میلادت مرا از یک لحظه دیدارت محروم کرد
باکی نیست به اسمان بگو بنگرد
تا آن زمان که دستان ما در یکدگر گره خواهد خورد
 و به سرنوشت بگوبر این آرزوی محالش باز هم در خواب شیرین شود
تا زمانی که فریاد سرور وصال ما از خواب خوش بیدارش کند

+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386 0:18 توسط ele |

چه دلتنگم برای تو...

برای دیدن چشمانی که تمام احساس دنیا را می توانم در آن ببینم ...

چه بی قرارم برای تو که یکباره تمام دنیا را زیبا تر از هر دیده ای در دیده گانم نهادی ...

بگوتا فردای آمدنت ...

تا سحر شدن این شب فراق ...

تا پایان این جاده تاریک...

چگونه با این دل بی تاب من سر کنم...

 کدامین قصه سر سپردگی در گوشش بخوانم تا کمی با من مدارا کند

به خدا بی تابم ...

برای یک لحظه سر گذاشتن بر شانه ای که آرامش تمام عمر را برایم به ارمغان دارد ...

وقتی چشم دل می بارد تو بگو چگونه آرامش کنم ...

توکه مخاطب این دلی بگو ...

من لذت نواختن سیلی محکم عشق بر گوش یک دل بی قرار را می خواهم ...

تو بنواز من به نواختن دستان تو محتاجم ...
با کدامین اسب سپید افسانه ای این گونه می تازی ...
که من برای رسیدن به تو این همه بی مقدارم...
برق چشمانت را از کدامین ستاره عاشق ره توشه داری که من این همه بی تو تارم...
از کدامین قصه بیرون جهیدی

 با کدامین رویا به ویرانه های  دل من سر زدی

که دل مرا از رویای نا کجا آباد این زمانه دزدی وپریدی...
کفش افسانه ایت را در کدامین مهمانی دلم جا گذاشتی ...
که شاهزاده قلبم هنوز در به در یافتن توست؟
دیگه بریدم بگو تموم بشه ...
قول می دم ...
دیگه قصه نمی گم...
من خسته ام به نوازش دستای تو محتاجم...
بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا(
mam rez)

نذار دیر بشه ...

خیلی تنهام ، بدون تو هیچکس نمی تونه تنهایی هامو پر کنه...

+ نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386 0:50 توسط ele |

کاش می شد فراموش کرد کاش می شد از یاد برد ...
خسته تر از اون هستم که آرامش نا آرامی های تو باشم...

ببخش ...

تنها نیستم اما بی همدمی ...
نازنینم روزهای خنده شادی آنچنان نزدیک شده که من هیجان هر ثانیه را می توانم حس کنم...
می گذرد ...
نمی تونم چیزی بگم...
به انتهای عمیق ترین نگاهمان ...
به وسعت تمام دلتنگی ها ...
به عمق یک بغض فرو خورده...
من هنوز دوستت دارم...

+ نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386 21:9 توسط ele |

 

دوباره از نفس پر شده ام

باز هم می خندم نه به سر سبزی این دشت به غروری که تورا بخشید به من...

بازهم خرسندم نه به برگشت  سپید این فصل به نو

من به کوتاهی یک هوس تازه و بی بنیاد

در پس هر جه ظلمت و تاریکی است، خرسندم که فروغ دو چشمت را ارمغان دل تارم بود

شکستم...آمدی ...و اکنون بهار...

می دانی که چه دلگیرم از این سبز فصل جهان...

که من از نوشدن دل خود غافل و هر برگ به جایی متولد...

  نمی دانم!

تو می دانی؟!

دلم از نا مردمی خسته...

دیده را بر هم می نهم و تو از شکست یک بنای رویایی به سوی ناکجا آباد دلم می تازی...

تو می دانی ؟

معنی ویرانی یک احساس یزرگ

تومی فهمی سقوط برج رویایی یک دل؟

تو که آبادی این ویرانی

تو که ثبسم غرور یک پیروزی ماندگاری

بگو مالک کدامین سرزمین دلم شدی که هر چه می کوشم راهی برای خروج تو نیست

چگونه بر خیال نا آرام من سایه شدی که هیچ آفتابی تو را پس نزد...

بگو من به گفتنی های تو محتاجم

بگو با غرور من چه کردی که مُرد وسیاه هم بر تنم نکرد...

باور ندارم...

بهار میاید و تو هنوز بهاری ترین فصل دلم هستی...

بهار دیگری هم با من باش...

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن                ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 20:41 توسط ele |

چه قدر سخت بود مدت ها بود حرم نگاهت منو آتیش نزده بود...
این بار به فاصله حتی چند ثانیه سوختم...
زیر چشمی دیدنت هم مزه ای داشت...
اما هیچ وقت این جوری از پیشم نرو ...
وقتی آخرین لحظات رفتنت رو تماشا کردم بغض دوباره با گلوم بازی کرد...
بی خداحافظی...
اگه صدات رو نمی شنیدم...
چه دلتنگی عجیبیه...
از فاصله ها خستم...
بیشتر از همیشه نیازمند شنیدن صداتم که امروز فقط از لابه لای دیوارهای خونمون شنیدمش....

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385 19:13 توسط ele |

چشمه خستهء نگاهم هنوز پاييزي است ...
قلبم از حادثه لبريز ... دلم از غربت شب هاي نبودت ويران...
به کدامين سخن از شعر برايت قصه سر مستي دل بسرايم...
که من ازاين همه ويراني دل، شعر دلبستگي ام را باغمِ غمگين نگاهت ساختم...
لحظه هاي نگراني در نگاهم ،دزد اشک وغم و آهم ...
تو که مي داني!!
لحظه سر مستي دل،لحظه ويراني من ، به سراشيبي اين راه سياه ...
با تو« ما» دزد لحظه ويراني «منِ» من بود..
و من از اين همه پرواز بلند دل خود شعر ويراني من مي سرايم:
«من به من بودن من نيست         من به ماي من و تو من مي شود»
و من از پنجره قلب و دلم به به فراسوی زمانی که ما می توان خواند مرا به غم دلتنگی خود می خندم...

+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 17:18 توسط ele |

X

من فقط می خوام فرار کنم. من تنها با تو
من و تو ...


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آبان 1388

خرداد 1388

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385


Categories

من و تو
بدون تو اما...

Authors

ele
الهام


Links

خدمات وبلاگ نويسان
راه نو(محمد رضا)
mohamad reza ) my love )
پسرگل من (مبین)
غارتگر
آرام
مهیار
زنجیر عشق
صدای دل عاشق
من دیوونتم
متین عاشق
فریاد 2
سعیده جونم
وفا جون
فرشته مرگ
شاه کلید گنج شفا
s0gand joon
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
تازه ها
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها:



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس