
براي رفتن جاني نمانده بود
غارت دل چه آسان و بي دغدغه از ياد رفت براي رفتن بهانه اي نمانده بود
و دزد روياي من چه معصومانه در دادگاه قلب خود تبرعه شد
آسمان چه نا جوانمردانه بهت سنگين نگاهم را به فراموشي سپرد
در نيمه راه عاشقي چه بي رحمانه تنها ماندم
فرياد پر طنين صدايم در كدامين تاريك سرزمين گم شد
وسعت بي بديل قلبم به كدامين گناه به تاراج رفت
من بودم
تنهايي
و غصه هاي بي پايان
ماتم و سوگ من در غم بي پناهي قلبي كه براي ابد سياه پوشيد
با كدامين فرياد معصومانه به ويرانه هاي دلم پر كشيدي كه نفرت و نفرين بزرگ قلبم قدرت محكوم كردن تو را نداشت
با كدامين نگاه عاشقانه قلبم را فريفتي كه مهلت انتقام نيافت
با كدامين الهام عاشقانه ويرانه هاي دلم را
پيوندي دوباره زدي
براي ماندن تو هر چه فرياد عاشقانه هست خواهم كشيد
براي داشتن تو تمام ويرانه هاي دل را دوباره خواهم ساخت
تنها دليل ماندنم
بي انتها ترين اميد رويا هاي تنهاييم
بگو :
مرا با خود تا انتهاي مهرباني خواهي برد
وبراي شكسته هاي دلم مرهمي دوباره خواهي شد
با تو هر چه هست زيبايي است
+
نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385 17:5 توسط ele
|