|
هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری.. هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن قلبش را داری. . هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری + نوشته شده در جمعه 28 مهر1385 14:17 توسط ele |
همدم تنهایی هام همراز سکوت پر از فریادم من برای دیدنت تو مشتاق ترین آفریده زمینم خوب می دونی با تو از غمی گفتم که درمانش فقط خودت بودی من از تو هیچی نمی خوام جز یه دل پاک که باز هم مهربونی خدا رو اینقدر قشنگ واسم تصویر کنه من بی توقع ترین خاطر خواه تو خواهم شد من برای داشتن دل پاکت با تمام توان می جنگم با من حرف بزن برای شنیدن صدای تو هر چه شنیدنی است پس می زنم و با تو تا انتها می آیم ببین چه کودکانه به شنیدن طنین کوتاهی از صدای تو قانعم + نوشته شده در جمعه 28 مهر1385 14:12 توسط ele |
با من حرف بزن : بگو کجای این روزگار پرتلاطم خرده های احساست جا مانده . نازنینم با من بگو من برای شنیدنت هر لحظه و هر جا مشتاقم با تو رویای گمشده ام را خواهم یافت + نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385 17:47 توسط ele |
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی هاتف آن روز به من مژده این دولت داد این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
فال قشنگی بود واسه شب قدر خیلی شوکه شدم... دعام کنید...
+ نوشته شده در شنبه 22 مهر1385 23:34 توسط ele |
با تو از درد زمانه خواهم گفت برای از تو گذشتن دیر است می نویسم با تو از دل و غم های دلم من بریدم دل از این دیار بر روی تو دارم امید دل من خسته و سرگردان است + نوشته شده در جمعه 21 مهر1385 20:28 توسط ele |
سلام اگه حرفات واسم شیرینه اگه هر چی می خونم خسته نمی شم اگه هر روز میام و دوباره نوشته هات و می خونم واسه اینه که حرف دلمون یکیه شاید با هم خیلی فرق داشته باشیم حتی عشقمون و احساسمون اما حرف دلمون یکیه لبخند تلخ سرنوشت چگونه بر عشق تو سایه افکند فکر میکنی من عاشق تر بودم یا تو؟!... + نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385 16:18 توسط ele |
بهار را گم کرده ام کوچه ها هنوز هم خیس از باران سرد پاییزی است هنوز خش خش برگ ها زیر پاهایم گوش نواز است همدم تنها یی های همیشه بی درمانم بگو تا کجای این زمستان سرد تنها و برهنه باید رفت معبودم! یگانه یار همیشگی قلب زخمی من ! + نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1385 10:31 توسط ele |
چقدر دلم ميخواهد مرگ را پيش از انکه سر زده به خانه ام آيد دعوت کنم،و چقدر دلم ميخواهد گور را پيش از آنکه تبعيدگاهم شود منزلگاهم کنم، و چقدر دوست دارم به مردم بگويم من خدا را با آرزويي که کرده ام شنيده ام.من روز تولدم را با دستاني که چون گياه رو به آفتاب در رويش است از اسمان طلب کرده ام. من سپيدي مويم را دوست ندارم شايد به خاطر انکه در اين کوچه به سياهي عادت کرده ام ! + نوشته شده در شنبه 15 مهر1385 14:6 توسط ele |
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385 17:8 توسط ele |
+ نوشته شده در شنبه 8 مهر1385 17:46 توسط ele |
|
| |||||