|
دوباره از نفس پر شده ام باز هم می خندم نه به سر سبزی این دشت به غروری که تورا بخشید به من... بازهم خرسندم نه به برگشت سپید این فصل به نو من به کوتاهی یک هوس تازه و بی بنیاد در پس هر جه ظلمت و تاریکی است، خرسندم که فروغ دو چشمت را ارمغان دل تارم بود شکستم...آمدی ...و اکنون بهار... می دانی که چه دلگیرم از این سبز فصل جهان... که من از نوشدن دل خود غافل و هر برگ به جایی متولد... نمی دانم! تو می دانی؟! دلم از نا مردمی خسته... دیده را بر هم می نهم و تو از شکست یک بنای رویایی به سوی ناکجا آباد دلم می تازی... تو می دانی ؟ معنی ویرانی یک احساس یزرگ تومی فهمی سقوط برج رویایی یک دل؟ تو که آبادی این ویرانی تو که ثبسم غرور یک پیروزی ماندگاری بگو مالک کدامین سرزمین دلم شدی که هر چه می کوشم راهی برای خروج تو نیست چگونه بر خیال نا آرام من سایه شدی که هیچ آفتابی تو را پس نزد... بگو من به گفتنی های تو محتاجم بگو با غرور من چه کردی که مُرد وسیاه هم بر تنم نکرد... باور ندارم... بهار میاید و تو هنوز بهاری ترین فصل دلم هستی... بهار دیگری هم با من باش... تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن + نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 20:41 توسط ele |
چه قدر سخت بود مدت ها بود حرم نگاهت منو آتیش نزده بود... + نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385 19:13 توسط ele |
چشمه خستهء نگاهم هنوز پاييزي است ... + نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 17:18 توسط ele |
سلام ... نمی دونم واسه چی سلام کردم عادت به این نداشتم اول نوشته هام به تو سلام کنم ... مهم نیست... فقط اومدم حرف بزنم از چی خودت بهتر میدونی ... اومدم بگم چه قدر شاکی ام از این زمونه به هر چی دل خوش کردم یا خیلی راحت اون رو ازم گرفت یا از من دورش کرد ... اما تو! سخته گفتن چیزی که وجودم رو داره آتیش می زنه ! نمی خوام بگم خستم ، خستگی تو این راه گناه... نمی خوام بگم طاقتم تموم شده ... نمی خوام بگم دیگه نمی تونم... با این حرف ها چه طور ادعا کنم دوستت دارم... فقط شاکی ام نه از تو که خوب می دونم چه قدر در تکاپو و تلاشی از این روزگار که نمی دونم چرا داره بازیم میده ... تو می دونی به کی می تونم شکایت کنم...(می بینی سه نقطه های منم زیاد شده...) حالا دیگه راحت دارم اشک می ریزم چه قدر برای اشک شدن این بغض دعا کردم... خیلی سخته ای کاش کم نیارم چه روزهایی گذشت اما من کنار تو نبودم ... گاهی از این که این روزهای سختی زود بگذرن و من و تو نفسی به عمق همه غم های امروزی مون بکشیم می ترسم... از این که همه چی تموم بشه و من قدر این روزها رو ندونم ... گاهی هم اونقدر کلافه می شم که حتی کوبیدن این دکمه های کی بوردهم از فکر و خیال نجاتم نمی دن... من می خوام شادی رو تو دریای نگاهت غرق کنم ... من می خوام پیروزی رو توفریاد مبهم خواستنت گم کنم... نمی خوام غم های امروزو ازت بگیرم و غم فردا رو رو سرت آوار کنم ... تا آسمون چندم باید پر بکشم تا بدونی از داشتنت چه قدر خوشحالم ... وقتی بغض صدات خنده می شه... وقتی نگاه گرمت چشمامو نقره داغ می کنه... وقتی تو مبهم خیال دستای پر مهرت با موهام بازی می کنه... وقتی گرمای نوازشت دستای سردمو می سوزونه... تو بگو دیگه از دنیا چی بخوام ؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385 1:9 توسط ele |
|
| |||||