شادی را در پستوی دلم پنهان می کنم...
گوش آسمان کر ،پنهانی می خندم...
نیشخند سر مستانه را به روزگار بدکردار
تحویل می دهم...
آری می خندم !!
آنچنان قهقهه ی شادی سر می دهم
تا بشنوی تو هم...
ملتمسانه به گلهای حیاط نگاه می کنم:
کمی دیگر تاب بیاورید
تا بیاید و ببیند ...
تا او هم از عطر شما سر مست شود...
چشم روزگار کور در دلم بارها تو را تکرار می کنم...
تو هم می شنوی ؟؟
همه می خندند؟؟
یا من همه را خندان می بینم؟؟
تمام لبخندهای دنیا را بر لبانت می نشانم...
باز هم شکر...
+
نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386 9:47 توسط ele
|
احساسم در مرز فواران خفته...
با هر نفس ترانه "من اینجا بس دلم تنگ است "
سر می دهم ...
برای من هیچ راهی زیبا تر از این نیست ...
من به قلبم افتخار می کنم ...
برای خواستنش آنچنان می کوشد
که گاه خودم هم با تعجب فقط می مانم و می نگرم...
ناله های این دل زیاد شده...
هر چه فریاد بغضم بر سرش بالا می رود...
نمی فهمد مرا این دل...
ببین من به کمترین قانع ام
ببین به لحظه ای شنیدن صدایت قانع ام
اما با دل تنگم چه کنم
مبادا به من و دل شک کنی ؟!
این روزها حرف من و دل یکی نیست
هرچه در گوشش آهنگ صبر می خوانم ثمری ندارد...
تو ببخش
و اکنون دریافتم دل بارها راه خود را پیش تر از من پیموده...
و اینک صبر و قرار از کف داده ...
من از رویاهای دست ساخته این دل بی خبر و ترانه صبر برایش سر داده ام...
احساسم در مرز فوران خفته
دل خاموش به یک اشاره شعله می کشد
مرز این احساس نا پیداست...
احساس من را به تو پایانی نیست...
به دنبال پایان این احساس مگرد ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 11:26 توسط ele
|
خیلی بد اخلاق شدم نه؟؟
خیلی دلم تنگه...
انگار این روزهام می خوان بازی در بیارن ...
تا بخواد روشنی روز سیاهی شبو دعوت کنه...
تا سیاهی شب سپیدی صبح و ببینه هزار بار
می تونه روز و شب بشه...
گاهی از فرط بی حوصلگی زل می زنم به قاب ساعت...
به عقربه ثانیه شمار چشم غره می رم ...
اما انگار نه انگار...
آروم آروم رو صفحه قدم می زنه ...
می دونم همه چی درست شده ...
می دونم تا چند وقت دیگه واسه همیشه کنار هم قرار می گیریم...
اونوقت نه ترس تموم شدن وقت هست نه دلتنگی...
اما این همه دوری...
این همه دلتنگی مجال نمی ده به این شادی لبخند بزنم...
منو می بخشی؟!
خیلی بده نه...
سعی می کنم یه جور دیگه فکر کنم...
شاید بهتر بشم ...
+
نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 0:21 توسط ele
|
و من چه مغرورانه به این صبح دل انگیز سلام خواهم داد
لبخند پیروزی ام چه بی پروا برآسمان گشوده می شود
خورشید را بگویید نتابد به ستارگان این شب نهیب زنید راه بگشایند
که فردا خورشید آسمان من در میان این ستارگان طلوع خواهد کرد...
امروز بر کدامین عبادتگاه این زمین خاکی پیشانی بر خاک بسایم
و در کدامین لحظه میلادت سجده شکر به جا آورم
که من از داشتن تو بر خود می بالم
...
میبینی آسمان چه مُبغضانه بر من و تو می نگرد
میبینی سرنوشت چگونه برای به خاک ساییدن پشت احساس ما
حتی در روز میلادت مرا از یک لحظه دیدارت محروم کرد
باکی نیست به اسمان بگو بنگرد
تا آن زمان که دستان ما در یکدگر گره خواهد خورد
و به سرنوشت بگوبر این آرزوی محالش باز هم در خواب شیرین شود
تا زمانی که فریاد سرور وصال ما از خواب خوش بیدارش کند
+
نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386 0:18 توسط ele
|