می دانم هنوز نگاه گرمت نوازشگر هر صبح من است ...
نمی دانم چرا با این اطمینان می گویم اما با همه سر در گمی می دانم می بینی...
وقتی هر تبسم صبح گاهی چشم در چشم فرشته ای باز می کنم که نمی دانم به پاداش کدام نیک نکرده ام گرفته ام ...
با نهایت وقاهت می گویم هنوز با منی ...
هر لحظه
نیازی به قله کوه نیست در کنج خلوت خود آرام نیم نگاهی به آسمان می کنم ...
"خدیا شکر"
می دانم می شنوی مرا ...
گرچه دورم از تو...
دور به فاصله هفت آسمان و نمی دانم چند کهکشان...
نیازی به فریاد نیست آرام تر از آنچه تصورش را هم بکنند زمزمه میکنم ...
"خدایا شکر"
به نیم نگاهی ملتمسانه به آسمان تو خیره می شوم
به همین کوتاهی با تو سخن می گویم
با آرامش تمام چشم هایم را می بندم وبه خواب می روم
+
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 1:24 توسط ele
|