تبليغاتX
تنهامن و احساسم

تنهامن و احساسم

منو ببخش ... منو ببخش که واسه وسعت مهربونی تو کمم ... منو ببخش که در مقابل بزرگواری تو کوچکم ... منو ببخش که برای بهترین های تو من بدترینم ... منو ببخش که در مقابل همه خوبی های تو ناچیزم ... منو ببخش که انقدر که برام شوهر خوبی بودی برات حتی همسر هم نبودم ... نازنینم برای همه کم بودن های من ببخش ... برای همه بیش بودن های تو ممنونم ... کاش می تونستم بیشتر از این چیزی که هستم باشم ...

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388 12:5 توسط ele |

سلا م
اومدم تا یاد اوری کنم هنوز برام دوست داشتنی هستی...
اومدم بگم چه قدر خدا رو شاکرم که تو رو سر راه من قرار داد...
اومدم بگم دوستت دارم بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنی ...
می دونم بنده شاکری نیستم اما خودش میدونه  سعی میکنم باشم ...
نازنینم به خاطر آرامشی که بهم می دی به خاطر عزیز ترین موجود زندگیم مبین به خاطر صبور بودنت  به خاطر مهربونیات همیشه بهت مدیونم ...
خدایا منو لایق این نعمت های عزیزت کن ...

در آخر یه نوشته زیبا از دکتر علی شریعتی :

چه قدر ايمان خوب است! چه بد مي کنند که مي کوشند تا انسان را از ايمان محروم کنند چه ستم کار مردمي هستند اين به ظاهر دوستان بشر ! دروغ مي گويند ، دروغ ، نمي فهمند و نمي خواهند ، نمي توانند بخواهند.
      اگر ايمان نباشد زندگي تکيه گاهش چه باشد؟
      اگر عشق نباشد زندگي را چه آتشي گرم کند ؟
      اگر نيايش نباشد زندگي را به چه کار شايسته اي صرف توان کرد ؟
      اگر انتظار مسيحي ، امام قائمي ، موعودي در دل نباشد ماندن براي چيست ؟
      اگر ميعادي نباشد رفتن چرا؟
      اگر ديداري نباشد ديدن چه سود؟
      و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگي دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباري در عطش از بهر چه؟
      و من در شگفتم که آنها که مي خواهند معبود را از هستي برگيرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 19:40 توسط ele |

می دانم هنوز نگاه گرمت نوازشگر هر صبح من است ...
نمی دانم چرا با این اطمینان می گویم اما با همه سر در گمی می دانم می بینی...
وقتی هر تبسم صبح گاهی چشم در چشم فرشته ای باز می کنم که نمی دانم به پاداش کدام نیک نکرده ام گرفته ام ...
با نهایت وقاهت می گویم هنوز با منی ...
هر لحظه
نیازی به قله کوه  نیست در کنج خلوت خود آرام نیم نگاهی به آسمان می کنم ...

"خدیا شکر"

می دانم می شنوی مرا ...
گرچه دورم از تو...
 دور به فاصله هفت آسمان و نمی دانم چند کهکشان...
نیازی به فریاد نیست آرام تر از آنچه تصورش را هم بکنند زمزمه میکنم ...

"خدایا شکر"

به نیم نگاهی ملتمسانه به آسمان تو خیره می شوم
به همین کوتاهی با تو سخن می گویم

با آرامش تمام چشم هایم را می بندم وبه خواب می روم


 

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 1:24 توسط ele |

نامه اي از سوي خدا...
امروز صبح كه از خواب بيدار شدي،نگاهت مي كردم؛و اميدوار بودم كه با من حرف بزني،حتي براي چند كلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشكر كني.
اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي كه مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضرشوي فكر مي كردم چند دقيقه اي وقت داري كه بايستي و به من بگويي:
سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.
يك بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يك ربع كاري نداشتي جز آنكه روي يك صندلي بنشيني. بعد ديدمت كه از جا پريدي....
خيال كردم مي خواهي با من صحبت كني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن كردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه كارهاي مختلف گمان مي كنم
كه اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي كني،شايد چون خجالت مي كشيدي كه با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نكردي.

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد كه هنوز خيلي كارها براي انجام دادن داري.
بعد از انجام دادن چند كار،تلويزيون را روشن كردي.نمي دانم تلويزيون
را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛
در حالي كه درباره هيچ چيز فكر نمي كني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را كشيدم و تو در حالي كه تلويزيون را نگاه مي كردي،
شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نكردي.
موقع خواب...،فكر مي كنم خيلي خسته بودي. بعد از آن كه به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.
اشكالي ندارد....احتمالاً متوجه نشدي كه من هميشه در كنارت و براي
كمك به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فكرش را مي كني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم كه تو چطور با ديگران صبور باشي.
من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم.منتظر يك سر تكان دادن،دعا،فكر،يا گوشه اي از قلبت كه متشكر باشد.
خيلي سخت است كه يك مكالمه يك طرفه داشته باشي. خوب،من
سراسر پر از عشق تو...به اميد آنكه شايد امروز كمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري كه اين را براي كس ديگري هم بفرستي؟
اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي ...
دوست و دوستدارت:خدا
خدا اينجاست ...

خدا با ماست ...

خدا انگار در دلهاست ...

در هر كجا كه اين دلم تنهاست ...

حضور رحمتش پيداست ...

به راستي ذكر نامش وقت دلتنگي
چقدر زيباست ...

چقدر زيباست...

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387 11:51 توسط ele |

پروردگارا!
تنها معبودِ٬ عبدِ بی عبادتت ٬
در تنها ترین لحظه هایم٬ اگر نام تو جاریست
ودر بی نهایت وجودم اگر عشق تو جاودانی است ٬
اگر بند بند این تن بی هدف از توست٬
اگر شکسته های قلبم٬ از بند دستان تو به هم می چسبند
اگر افکارِ بی فکرم و اغتشاش وجودم را ثبات وآرامشی


خوب می دانم!...

لحظه های دور از تو بودنم سایه نگاه تو بر سرم بود که نگذاشت ویرانه گردم ...
لحظه های غرق در گناه دست تو تکیه گاه بی ثباتی ام بود

بخشنده ترین وجودِ پر وجودِ٬ زندگی این بشر خاکی

 تو ببخش!

این بنده ٬این بشر٬ آدمی٬ به هر اندازه که پر اوج و پرواز دارد نقطه ادراک عظمت تو را می یابد
من که پا بند زمینم ٬من که دیریست بال وپرهایم را بریدم توان پر زدن ندارم
من حقیرم و حقارتم دلیل بر درک کوتاهم از عظمت توست
تو ببخش ٬ای عظمتِ عظیم٬ این عظمتِ حقیری که روی زمین آفریدی وقدر عظمتش را نفهمید و به این کوچکی و حقارتش دل بست ...
                                                    تو ببخش...

+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387 18:6 توسط ele |

سلام عشق من...
در اتاق خسته و تکراری خاطره ها...
در تبسم تلخی از لبخند ابرهای پاییز...
در تاریکی شب ...
کنار سکوت پنجره ...
در انتظار تو هستم ...

می دونی انگار زده به سرم ...
دلم برات تنگ شده نازنین با اینکه می دونم تا چند ساعت دیگه میای خونه و مثل همیشه داد می زنی :"من اومدم خانوم من کجاست"
بعد هم که من اومدم منتظر یه بوسه می مونم که انگار اولین بار منو می بوسی
همیشه برام تازگی داره...
آره نازنین هر وقت سر کار هم می ری
برات دلتنگ می شم...
خوبه توی شغل تو مثل خیلی از شغل ها ماموریت نیست وگرنه عمرا طاقت نمی اوردم

هر روز دلتنگ توام...
تمام روزهایی که در کنار تو آرام به دست نوازش تو به خواب می روم...
هر لحظه دلتنگ توام ...
هر زمان که چشم در چشمان تو دوخته و تا اوج رویا با تو پرواز می کنم ...

به تو محتاجم ...
به مانند احتیاج التماس یک بنده به مخلوق...
به تو محتاجم ...
به مانند احتیاج یک  پرنده به مناجات صبح ...

با من بمان تا آخرین لحظه دیدن چشم هایم ...
با من بخوان تاآخرین کلام بر آمده از لب هایم... 
با من باش تا آخرین نفس برآمده از نفس هایم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387 21:46 توسط ele |

سلام

اومدم فقط بنویسم نمی دونم چی؟؟...
دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده
هر روز برام عزیزتر می شی......
نمی دونم چرا؟؟
همه می گن عشق مال روزهای اول اما من هر روز بیشتر از روز قبل دوست دارم...
من زندگی زیبایی دارم...
خدا رو شکر...
تازه داریم مزه خوشی رو می چشیم...
وقتی این فرشته هم بیاد که نور علی نورِ...

خدایا خودت کمکمون کن تا کنار هم و همیشه با هم باشیم...

گاهی از این همه احساس خوب می ترسم...

دوستت دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا...

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387 22:39 توسط ele |

خیلی وقته چیزی واست ننوشتم...
کاش می تونستم عقربه های ساعت رو تو مشتم محکم اسیر کنم
تا اینقدر ساعت های کنار تو بودن رو تند و سریع از من ندزدند
ما به هم رسیدیم ...
دلتنگی ها بیشتر شد...
دیگه این روزها نیستند که شمرده می شن تا روز دیدن برسه
حالا لحظه ها رو التماس می کنم تا زود تر بیان و برن تا لحظه
دیدنت برسه...
چه قدر پر توقع هستیم...
چه روزهایی دیت به آسمون بردیم تا ما رو کنار هم قرار بده اما ...
هنوز هم دست به دعا هستم تا لحظه ای از عمر من
بدون تو و یاد تو و عشق تو به لحظه دیگه سپرده نشه...
.
.
.
من از فاصله های دور می آیم ،من از یک سفر سخت و طولانی
بر فراز این قله پیروزی اسمت را فریاد می کنم
من تو را دارم ،
بر خود می بالم،
به دیگران فخر می فروشم،
به دنیا نیشخند پیروزی را نشان می دهم،
سپیدیِ سیاهی روزهای گذشته ام
هنوز دلتنگم ،
هر لحظه دلتنگ توام ،
من تو را در تمام لحظه های خود می خواهم،
عاشقانه تو را می طلبم ، و خود خواهانه تمام وجود تو را از آن خود می دانم...

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 11:8 توسط ele |

  روز هازیبا شده اند ...
پرنده ها هر صبح می خوانند ...
من و تو هنوز می جنگیم...
با بزرگترین تفاوت با جنگ های پیش...
برای همیشه کنار هم هستیم و هیچ دستی پیوند ما را بر هم نمی زند
زندگی چه قدر خواستنی است

به آینده می نگرم که همچون خورشیدی رو به رویم ایستاده

من نور وجودت را در زندگی ام جاویدان کردم
پیروز شدیم...
خیلی عجیب نیست
اما باور نکردنی...
من و تو مال هم شدیم

+ نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386 23:22 توسط ele |

شادی را در پستوی دلم پنهان می کنم...
گوش آسمان کر ،پنهانی می خندم...
نیشخند سر مستانه را به روزگار بدکردار
تحویل می دهم...
آری می خندم !!
آنچنان قهقهه ی شادی سر می دهم
تا بشنوی تو هم...
ملتمسانه به گلهای حیاط نگاه می کنم:
کمی دیگر تاب بیاورید
تا بیاید و ببیند ...
تا او هم از عطر شما سر مست شود...
چشم روزگار کور در دلم بارها تو را تکرار می کنم...
تو هم می شنوی ؟؟
همه می خندند؟؟
یا من همه را خندان می بینم؟؟
تمام لبخندهای دنیا را بر لبانت می نشانم...
باز هم شکر...

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386 9:47 توسط ele |

احساسم در مرز فواران خفته...
با هر نفس ترانه "من اینجا بس دلم تنگ است "
سر می دهم ...
برای من هیچ راهی زیبا تر از این نیست ...
من به قلبم افتخار می کنم ...
برای خواستنش آنچنان می کوشد
که گاه خودم هم با تعجب فقط می مانم و می نگرم...
ناله های این دل زیاد شده...
هر چه فریاد بغضم بر سرش بالا می رود...

نمی فهمد مرا این دل...

ببین من به کمترین قانع ام
ببین به لحظه ای شنیدن صدایت قانع ام
اما با دل تنگم چه کنم
مبادا به من و دل شک کنی ؟!
این روزها حرف من و دل یکی نیست
هرچه در گوشش آهنگ صبر می خوانم ثمری ندارد...
تو ببخش
و اکنون دریافتم دل بارها راه خود را پیش تر از من پیموده...
و  اینک صبر و قرار از کف داده ...
من از رویاهای دست ساخته این دل بی خبر و ترانه صبر برایش سر داده ام...
احساسم در مرز فوران خفته
دل خاموش به یک اشاره شعله می کشد

مرز این احساس نا پیداست...
احساس من را به تو پایانی نیست...
به دنبال پایان این احساس مگرد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 11:26 توسط ele |

خیلی بد اخلاق شدم نه؟؟
خیلی دلم تنگه...
انگار این روزهام می خوان بازی در بیارن ...
تا بخواد روشنی روز سیاهی شبو دعوت کنه...
تا سیاهی شب سپیدی صبح و ببینه هزار بار
 می تونه روز و شب بشه...
گاهی از فرط بی حوصلگی زل می زنم به قاب ساعت...
به عقربه ثانیه شمار چشم غره می رم ...
اما انگار نه انگار...
آروم آروم رو صفحه قدم می زنه ...
می دونم همه چی درست شده ...
می دونم تا چند وقت دیگه واسه همیشه کنار هم قرار می گیریم...
اونوقت نه ترس تموم شدن وقت هست نه دلتنگی...
اما این همه دوری...
این همه دلتنگی مجال نمی ده به این شادی لبخند بزنم...

منو می بخشی؟!

خیلی بده نه...
سعی می کنم یه جور دیگه فکر کنم...
شاید بهتر بشم ...

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 0:21 توسط ele |

و من چه مغرورانه به این صبح دل انگیز سلام خواهم داد
لبخند پیروزی ام چه بی پروا برآسمان گشوده می شود
خورشید را بگویید نتابد به ستارگان این شب نهیب زنید راه بگشایند
که فردا خورشید آسمان من در میان این ستارگان طلوع خواهد کرد...
امروز بر کدامین عبادتگاه این زمین خاکی پیشانی بر خاک بسایم
و در کدامین لحظه میلادت سجده شکر به جا آورم
که من از داشتن تو بر خود می بالم
...
میبینی آسمان چه مُبغضانه بر من و تو می نگرد
میبینی سرنوشت چگونه برای به خاک ساییدن پشت احساس ما
حتی در روز میلادت مرا از یک لحظه دیدارت محروم کرد
باکی نیست به اسمان بگو بنگرد
تا آن زمان که دستان ما در یکدگر گره خواهد خورد
 و به سرنوشت بگوبر این آرزوی محالش باز هم در خواب شیرین شود
تا زمانی که فریاد سرور وصال ما از خواب خوش بیدارش کند

+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386 0:18 توسط ele |

چه دلتنگم برای تو...

برای دیدن چشمانی که تمام احساس دنیا را می توانم در آن ببینم ...

چه بی قرارم برای تو که یکباره تمام دنیا را زیبا تر از هر دیده ای در دیده گانم نهادی ...

بگوتا فردای آمدنت ...

تا سحر شدن این شب فراق ...

تا پایان این جاده تاریک...

چگونه با این دل بی تاب من سر کنم...

 کدامین قصه سر سپردگی در گوشش بخوانم تا کمی با من مدارا کند

به خدا بی تابم ...

برای یک لحظه سر گذاشتن بر شانه ای که آرامش تمام عمر را برایم به ارمغان دارد ...

وقتی چشم دل می بارد تو بگو چگونه آرامش کنم ...

توکه مخاطب این دلی بگو ...

من لذت نواختن سیلی محکم عشق بر گوش یک دل بی قرار را می خواهم ...

تو بنواز من به نواختن دستان تو محتاجم ...
با کدامین اسب سپید افسانه ای این گونه می تازی ...
که من برای رسیدن به تو این همه بی مقدارم...
برق چشمانت را از کدامین ستاره عاشق ره توشه داری که من این همه بی تو تارم...
از کدامین قصه بیرون جهیدی

 با کدامین رویا به ویرانه های  دل من سر زدی

که دل مرا از رویای نا کجا آباد این زمانه دزدی وپریدی...
کفش افسانه ایت را در کدامین مهمانی دلم جا گذاشتی ...
که شاهزاده قلبم هنوز در به در یافتن توست؟
دیگه بریدم بگو تموم بشه ...
قول می دم ...
دیگه قصه نمی گم...
من خسته ام به نوازش دستای تو محتاجم...
بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا(
mam rez)

نذار دیر بشه ...

خیلی تنهام ، بدون تو هیچکس نمی تونه تنهایی هامو پر کنه...

+ نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386 0:50 توسط ele |

کاش می شد فراموش کرد کاش می شد از یاد برد ...
خسته تر از اون هستم که آرامش نا آرامی های تو باشم...

ببخش ...

تنها نیستم اما بی همدمی ...
نازنینم روزهای خنده شادی آنچنان نزدیک شده که من هیجان هر ثانیه را می توانم حس کنم...
می گذرد ...
نمی تونم چیزی بگم...
به انتهای عمیق ترین نگاهمان ...
به وسعت تمام دلتنگی ها ...
به عمق یک بغض فرو خورده...
من هنوز دوستت دارم...

+ نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386 21:9 توسط ele |

 

دوباره از نفس پر شده ام

باز هم می خندم نه به سر سبزی این دشت به غروری که تورا بخشید به من...

بازهم خرسندم نه به برگشت  سپید این فصل به نو

من به کوتاهی یک هوس تازه و بی بنیاد

در پس هر جه ظلمت و تاریکی است، خرسندم که فروغ دو چشمت را ارمغان دل تارم بود

شکستم...آمدی ...و اکنون بهار...

می دانی که چه دلگیرم از این سبز فصل جهان...

که من از نوشدن دل خود غافل و هر برگ به جایی متولد...

  نمی دانم!

تو می دانی؟!

دلم از نا مردمی خسته...

دیده را بر هم می نهم و تو از شکست یک بنای رویایی به سوی ناکجا آباد دلم می تازی...

تو می دانی ؟

معنی ویرانی یک احساس یزرگ

تومی فهمی سقوط برج رویایی یک دل؟

تو که آبادی این ویرانی

تو که ثبسم غرور یک پیروزی ماندگاری

بگو مالک کدامین سرزمین دلم شدی که هر چه می کوشم راهی برای خروج تو نیست

چگونه بر خیال نا آرام من سایه شدی که هیچ آفتابی تو را پس نزد...

بگو من به گفتنی های تو محتاجم

بگو با غرور من چه کردی که مُرد وسیاه هم بر تنم نکرد...

باور ندارم...

بهار میاید و تو هنوز بهاری ترین فصل دلم هستی...

بهار دیگری هم با من باش...

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن                ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 20:41 توسط ele |

چه قدر سخت بود مدت ها بود حرم نگاهت منو آتیش نزده بود...
این بار به فاصله حتی چند ثانیه سوختم...
زیر چشمی دیدنت هم مزه ای داشت...
اما هیچ وقت این جوری از پیشم نرو ...
وقتی آخرین لحظات رفتنت رو تماشا کردم بغض دوباره با گلوم بازی کرد...
بی خداحافظی...
اگه صدات رو نمی شنیدم...
چه دلتنگی عجیبیه...
از فاصله ها خستم...
بیشتر از همیشه نیازمند شنیدن صداتم که امروز فقط از لابه لای دیوارهای خونمون شنیدمش....

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385 19:13 توسط ele |

چشمه خستهء نگاهم هنوز پاييزي است ...
قلبم از حادثه لبريز ... دلم از غربت شب هاي نبودت ويران...
به کدامين سخن از شعر برايت قصه سر مستي دل بسرايم...
که من ازاين همه ويراني دل، شعر دلبستگي ام را باغمِ غمگين نگاهت ساختم...
لحظه هاي نگراني در نگاهم ،دزد اشک وغم و آهم ...
تو که مي داني!!
لحظه سر مستي دل،لحظه ويراني من ، به سراشيبي اين راه سياه ...
با تو« ما» دزد لحظه ويراني «منِ» من بود..
و من از اين همه پرواز بلند دل خود شعر ويراني من مي سرايم:
«من به من بودن من نيست         من به ماي من و تو من مي شود»
و من از پنجره قلب و دلم به به فراسوی زمانی که ما می توان خواند مرا به غم دلتنگی خود می خندم...

+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 17:18 توسط ele |

سلام

...

نمی دونم واسه چی سلام کردم عادت به این نداشتم اول نوشته هام به تو سلام کنم ...

مهم نیست...

فقط اومدم حرف بزنم  از چی خودت بهتر میدونی ...

اومدم بگم چه قدر شاکی ام از این زمونه به هر چی دل خوش کردم

 یا خیلی راحت اون رو ازم گرفت یا از من دورش کرد ...

اما تو!

سخته گفتن چیزی که وجودم رو داره آتیش می زنه !

نمی خوام بگم خستم ، خستگی تو این راه گناه...

نمی خوام بگم طاقتم تموم شده ...

نمی خوام بگم دیگه نمی تونم...

با این حرف ها چه طور ادعا کنم دوستت دارم...

فقط شاکی ام نه از تو که خوب می دونم چه قدر در تکاپو و تلاشی

 از این روزگار که نمی دونم چرا داره بازیم میده ...

تو می دونی  به کی می تونم  شکایت کنم...(می بینی سه نقطه های منم زیاد شده...)

حالا دیگه راحت دارم اشک می ریزم چه قدر برای اشک شدن این بغض دعا کردم...

خیلی سخته ای کاش کم نیارم

چه روزهایی گذشت اما من کنار تو نبودم ...

گاهی از این که این روزهای سختی زود بگذرن و

 من و تو نفسی به عمق همه غم های امروزی مون بکشیم

می ترسم...

از این که همه چی تموم بشه و من قدر این روزها رو ندونم ...

گاهی هم اونقدر کلافه می شم که حتی کوبیدن این دکمه های

 کی بوردهم از فکر و خیال نجاتم نمی دن...

من می خوام شادی  رو تو دریای نگاهت غرق کنم ...

من می خوام پیروزی رو توفریاد مبهم خواستنت گم کنم...

نمی خوام غم های امروزو ازت بگیرم و غم فردا رو رو سرت آوار کنم ...

تا آسمون چندم باید پر بکشم تا بدونی از داشتنت چه قدر خوشحالم ...

وقتی بغض صدات خنده می شه...

 وقتی نگاه گرمت چشمامو نقره داغ می کنه...

 وقتی تو مبهم خیال دستای پر مهرت با موهام بازی می کنه...

 وقتی گرمای نوازشت دستای سردمو می سوزونه...

تو بگو دیگه از دنیا چی بخوام ؟؟؟

هنگامیکه عشق فرمان می دهد محال سر تعظیم فرو می آورد 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385 1:9 توسط ele |


داد از دست زمونه...
دیگه خسته شدم بسکه با تو حرف زدم نشنیده گرفتی می گم دلتنگم می گی به من چه!
آخه خودت بگو به چه سازت برقصم که یه لحظه هم شده دست از سرم برداری بذاری راحت باشم...
...
...
فریاد التماسم تا کدامین سرزمین طنین افکند تا مرا نیز در یابی ...
خسته تر از همیشه ،آواره کوچه های دلتنگی ،حتی از نفس هم سیرم...
تا کدامین رویای عاشقانه بی مهابا بتازم تا بدانی چه اندازه بی تابم...

آتشی میبینی ،تو هم می ترسی ، شعله های دلبستگی ام فروزانند اما قسم به لحظه لحظه های عاشقی من و تو ، سوگند به ذره ذره های غم و شادی من و توکه هرگز نمی سوزانند...

ببین من به تنها ثانیه ای از لبخند بی نظیرش قانعم...
من برای یک لحظه از عمیق ترین نگاه خواستنی اش بی قرارم...
تو بگو...
با کدامین لحن عاشقانه سخن بگویم که اینبار باور کنی برای دزدی عشق نیامدم...
با کدامین نگاه ملتمسانه به اسمان پر شکوهت چشم بدوزم تا بدانی از اشک و آه لبریز برای گدایی این احساس عظیم ابدی ره سپار هر کوی و بیابانم...
بگو چه کنم تا دستان سخاوتت این بار هم چشمانم را شرمسار از ابدیت لطف بی کرانت سازد...
من و التماس یک لحظه کوتاه شنیدن صدایش ...
من و تمنای یک بار دیدن نگاهش...
چرا این همه بی تابم؟؟؟
جواب این سوالم را که می دهی؟!
...

+ نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385 1:32 توسط ele |

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385 21:12 توسط ele |

دلم خسته است ...

تنهایی بازم داره بازی در میاره بازم آرزوهای شیرینم رو با شیطنت قلقلک می ده...

گفته بودم چقدر از تنهایی می ترسم...

چشمام دیگه دلم و یاری نمی دن ....

دلم تنهاست ...

سخته آدم از دل خودشم خجالت بکشه

واسه یه قطره اشک که

همه دلتنگی ها رو بشو ره و ببره ...

چقدر التماسش کنم و جوابی نشنوم؟

اگه دلم واسه درداش دست به دامن

چشمام نشه پس غم شو رو شونه کی بریزه ...

یه روزی نوشتم: به خدا چشمها اشک را دوست دارند چون نگهبان دل اند

پس کو چشم های من چرا دست و دلباری نمی کنید چرا به داد دل نمی رسید ،

منم شکایت شما رو به خدا می کنم میگم اونجا که دلم شکست چشمام عین خیالشون نبود میگم اونجا که دلم تو گرداب تنهایی دست و پا می زد چشمهای من خوابیدن و به روی خوشون نیاوردن

ببینید چه ساده التماستون می کنم حالاکه خنده از روی لبام پرکشیده

 حالا که غم تنهایی و دوری داره ذره ذره وجودمو آب می کنه

 شما اگه نبارید دلم تو غصه هاش می میره  

می بینی خیلی سخته آدم وام دار چشماش بشه

اشک نمی خوام ...

غصه نمی خوام...

حتی چشمای بی وفا رو هم دیگه نمی خوام...

دل داغون و دربه در رو هم نمی خوام...

فقط بهش بگید یکی اینجا این گوشه دنیا داره از غم نبودنش از غصه ندیدنش بال بال می زنه

بهش بگین اگه دیر بیای اگه یه روز نیای اگه دلخوشی صدات نباشه...

 نذار چشمام بیشتر از این واسه دلم ناز بکنن ...

نذار دلم تو غصه هاش زنده به گور بشه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385 15:14 توسط ele |


ببین ،فقط خودت می تونی بفهمی یعنی چی ...
گردن درد ...
سر درد  ...
سرما...
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...

+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385 18:36 توسط ele |

دلتنگم دوای من کجاست؟...
گاهی تا اوج خواستن و رفتن پیش می روم اما ...
چقدر کوچکم برای این راه بزرگ و چه نا توانم برای این حادثه عظیم .
                                 چه کودکانه بهانه گیر می شوم بی تو
کاش کمی عاقلانه می دیدم تا بی جهت و بی دلیل دلتنگی هایم را بهانه دلخوری نمی کردم
کمی با من مدارا کن ...
چون کودکی خردسال به کوچکترین سخن تو بدبینانه ترین راه را پیش می گشرم
می بینی ، درک می کنی ، تمام احساسم در عمق وجودم حمله ور شده من برای محار کردن  این غوغا ضعیفم ...
چه بی صبرانه برای شنیدن صدای تو ثانیه ها را می کشم
برای با تو بودن سال ها انتظار کشیدم کوتاه بود بودن تو اما گویی از بدو تولد با من بودی
بدنبالت همه راه های پر خار و خس را گشتم   بارها زمین خوردم چشمان بی گناهم به چشمان گرگ صفتان پناه برد ( نبودی، ندیدی ،دستم را نگرفتی ) اما همیشه به دنبالت بودم
در این راه پر تلاطم احساس تنها دبودن و تنها رفتن بزرگ ترین ترس من است  می دانم چون همیشه کنارم خواهی بود
با این دل کوچک بی آزار کمی آرام تر سخن گوی من برای این همه رنج ضعیفم ...

ترانه تکراری دلم فقط برای تو :

َِِِ«با كدامين فرياد معصومانه به ويرانه هاي دلم پر كشيدي كه نفرت و نفرين بزرگ قلبم قدرت محكوم كردن تو را نداشت
با كدامين نگاه عاشقانه قلبم را فريفتي كه مهلت انتقام نيافت
با كدامين الهام عاشقانه ويرانه هاي دلم را
پيوندي دوباره زدي
براي ماندن تو هر چه فرياد عاشقانه هست خواهم كشيد
براي داشتن تو تمام ويرانه هاي دل را دوباره خواهم ساخت
تنها دليل ماندنم
بي انتها ترين اميد رويا هاي تنهاييم
بگو :
مرا با خود تا انتهاي مهرباني خواهي برد
وبراي شكسته هاي دلم مرهمي دوباره خواهي شد
با تو هر چه هست زيبايي است »

برای از تو گذشتن دیر است ، تمام احساس خواستن در من زنده شده...

+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385 10:11 توسط ele |

دیدنت عادت شده ندیدنت یه فاجعه
حالا که با این همه احساس تو دنیای غریب این زمونه من و تو تنهای تنهاییم
نذار غربت ما رو از هم بگیره

دیگه از گفتنش نمی ترسم :
دوستت دارم

به وسعت همه احساسم به تو وابسته ام
به التماس تمام نگاهم به تو محتاج
نازنینم
اگه می ترسم اگه بارها بغض احساس ات رو خودم اشک کردم
اشکی که طاقت دیدنش رو ندارم
واسه اینه که از نبودنت
از ندیدنت از نداشتنت می ترسم
بارها گفتم بازهم می گم:

ترسم از تاریکی شب نیست
ترسم از دلتنگی فرداست

زندگي کوتاه تر از آن است که بي حضورت بگذرد
و قلب ها گرامي تر از آنند که بشکنند .
پس اي آشناي غربت دستت را به من بده تا براي يکديگر ستون زندگي باشيم .
زندگي به هر حال از دست مي رود وبه دست نمي آيد
پس درود سبزينه به آنان که دوستشان داريم و نمي دانند ودرود به انان که دوستمان دارند و نمي دانيم... پس ای اشنای غربت دستانت را به من ده و مرا از ثانیه های تلخ انتظار برهان...

واسه دیدنت هر لحظه بی تاب ترم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385 15:14 توسط ele |

همه روز متولد شدنم رو تبریک گفتن ولی کسی نگفت تولد عشقت مبارک ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385 2:30 توسط ele |

کاش می دانستم حضور بی حضورت در روزها و شب های من چگونه این همه پر بهاست .

نبودی اما لحظه لحظه را برای من مهربان تر از هر وجودی آفریدی .

صدایت آرامش لحظه ها را ارمغان بی قراری های دل بی پناه من است .

خنده و شادی تو خاموشی آتش پنهان غم های من است .

نازنینم:

ادعای عاشقی نمی کنم

                            به نام دیوانگی  نام مجنون لیلی را هم کوچک نمی کنم،

                               به دروغ بارها در گوشت ترانه دوستت دارم سر نمی دهم

اما!

          خوب می دانی به لحظه لحظه صدایت محتاجم 
 بودنت عین نیاز من است
        صبور باش به لحظه سپردن وجودم به تو زمان کوتاهی مانده

     و برای هدیه دل به دستان مهربانت

کمی صبوری کن:

             بچه گا نه ترین بهانه هایم را بپذیر تا مجنون تر از ،مجنون لیلی و عاشق ترین عاشق تو باشم.

+ نوشته شده در جمعه 3 آذر1385 10:22 توسط ele |

نمی دونم دنبال چی می گردم این دل دیونمو هر شب آواره می کنم که چی؟...

دنبال یه دل که فقط واسه من بتپه؟

چرا هنوز باورم نشده همه آدما مثل هم اند...

منتظر چی هستم ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 26 آبان1385 0:56 توسط ele |

برای دل تنگم هیچ بهانه ای ندارم ...

خوب می دونی وقتی بی تابم چه قدر بی حوصله ام

حتی حوصله خودم رو هم ندارم

                                      خدایا

                                              معبودم

گناهانم بسیارند ، بگو چگونه باز هم نگاه پر مهرت بر این بنده روسیاه باز می گردد

    خوب میدانم چه قدر دورم از درگاه تو

                                      ولی باز هم با تمام گستاخی بر این در می کوبم

                           هر گاه تنها ماندم رو سیاه تر از همیشه شکستم

                                 بر هر دری کوبیدم باز که نشد هیچ چراغ  نیمه سوز دستم را هم گرفتند

                                                                        جز درگاه تو

                                                      که  هر بار روسیاه تر بر این در کوبیدم

                               آغوشت  را پر مهر تر بروی من گشودی ...

                                  به فریاد این دل برس ...

                         من از نفرین دل بنده هایت می ترسم  

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385 17:11 توسط ele |

Image and video hosting by TinyPic  

 من از گریز خسته ام ...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 20 آبان1385 8:38 توسط ele |

Image and video hosting by TinyPic

  

i keep thinking a bout you

every few minutes all day .

how about you?

+ نوشته شده در جمعه 19 آبان1385 16:37 توسط ele |

من برای دوست داشتن به دنبال بهانه نیستم
برای رفتن یک جاده باریک خاک خورده هم کافی است
من از سنگ ها و کلوخ های پوچ این راه بی نهایت نمی ترسم 
                                                                              من از نفرین تو می ترسم!!!
                                                                      

من برای عاشق شدن با یک قلب شکسته هم پیروز ام

من از فریاد بی صدای حنجره های بغض آلود 
                                                            شاکی ام

و از فریاد گلوهای مست از شراب تازگی و هوس
                                                            بیزار

من از چشمه چشمان خون بار دل های شکسته
                                                           خسته ام

و بر اشک دیدگان مدهوش از خنده دنیا 
                                                          مبهوت

کاش فریادم طنین خشم حنجره ای می شد که از زخم بغض های کهنه،پژمرده
کاش تمام اشک دیدگانم نثار دل هایی می شد که از خشم و قهر روزگار، تکیده

من عاشق دوست داشتنم اگر ساده دوست می دارم و آسان شیفته می شوم
چون مجذوب دل های پاک باران خورده عشق هستم

با من از شعر هوس داد مزن         من از این ترانه پریشان خسته ام

کاش اگر هزار بار می مردم یک بار عشق را با تمام وجود می چشیدم.

کاش...

کاش می شد تو یه جمله وسعت دل تنگیم و داد بزنم... 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385 13:54 توسط ele |

کاش می شد شادی های زند گی رو باور کرد  ...

+ نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385 13:38 توسط ele |

                                    در مقابلم کو ه ها قد الم کرده اند
                                             رودها خود می نمایند
                                                    سنگ ها فخر می فروشند 
                                 و من تنها و نا امید و سر خورده از گذشته های وهمناک خود 
                                                     پیش می روم 
                                                           ضعیف و رنجور در این              
                                                                در این تاریکستان عاطفه و صداقت 
                                                                            نور باریکه ای امید نداشته من گشته 
                                                                                    و هر لحظه مرا به سوی خود می خواند
                        و من پیش می روم بی آنکه بدانم چیست این نیروی عظیم
                                که در پس آن همه رنج و درد و شکست باز هم می تواند
                                                                                                        مرا به آینده فرا خواند
         و من در جدال با تاریکی و نیستی به امید روز های روشن آینده می جنگم
         و قدرت عظیمی را می بینم که یار من است و هر لحظه مرا به سوی پیروزی سوق می دهد                                                       

+ نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385 12:1 توسط ele |

 

تو كه يكه تازِ ميدون قلب من شدي

يادته چه طور شكستي دلم  و دشمن جون من شدي

زدي وشكستي و رفتي پي عشق ديگه

هنوزم مهر سياه عشق تو مونده رو قلبم مثه كينه

يادته گفته بودي تا ابد نگاه تو ، تا ابد صداي تو

واسه قلب غريب من مي خونه آهنگ موندن

براي رفتن تو اشكي نمونده

دل من پر پر شده عشقي نمونده

برو بي بهونه بي دليل

براي موندن تو راهي نمونده

برو برگشتنت مثله يه خوابه

برو موندنت براي من فقط سر ابه

نمي خوام براي تو اشكي بريزم

رفتن تو نذر وجود نازنينم

آره من بي تو مي خندم

براي رفتن تو آره من دخيل مي بندم

برو پشت سرت هر چي پله خراب كن

 خاطرات  اين دل وبرو ويرونه كن جواب كن 

می مونم با یه دل ساده پر بهونه

با اونیکه قدر عشق منو خوب بدونه

دوباره عاشق می شم دل مو نذر وجود ش می کنم

ببین چه طور تو این زمونه قلب مو مجنون می کنم 

+ نوشته شده در جمعه 5 آبان1385 12:44 توسط ele |

نمی دونم حقیقت داره یا نه اما ...

کاش بتونم ...

می خوام برم اما اگه دروغ ...

خسته ام تنهایی بدترین درد آدم خسته دل ...

خدایا به دادم برس از تنهایی می ترسم...

من از دست غمت مشکل برم جان        ولی دل را تو آسان بردی از من

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385 5:16 توسط ele |

اینبار شادی نگاهتو تسلیم نگاه خسته من کن
بذار پرتو نگاه گرمت آرامش دل بی قرار من باشه
بذار سکوت فریادت این بار تو دل من بغض بشه
بذار بغض نترکیده احساست از چشمای من پایین بیاد

غم ها رو تو دل من بریز اشک ها رو به چشم ها من هدیه کن
چون تاب و طاقت دیدن غم اونو ندارم
بذار بخنده تا دلم شاد باشه از شادیش

خدایا

غصه های عالم رو رو دل من آوار کن
اما نذار حتی یک بار حتی واسه یه لحظه چشماش رو همدم غم ببینم
آسون دلم رو دزدید شاید چون اونم مثل من پر از غم ها و دردهای زمونه است
اونم خسته است اما هنوز پر از امید ...
نذار دلت دیگه بمیره بگو قسمت ما اینبار زنده بودن به نفس عشق همدیگه است
نمی خوام تنها بمونی نمی خوام صدات حتی بغض بشه چه برسه  به دیدن بارون چشمات

خدایا

واسه یکبار فقط یکبار بذاز چشمم تو چشماش بیفته شادی عالم رو تو نگاهش بریزم
بعد اگه خواسته از من بگیرش

دلم بد جوری گرفته نمی دونم اسمشو چی بذارم خدا می دونه از همیشه به شنیدن لحظه ای از صدات محتاج ترم  کاش بودی  کاش می دیدی چه طور با غم دلت اشک ریختم همیشه حرفات تازه است نمی شه نخوندشون خاطراتت همیشه بغضم رو فریاد می کنه
ای کاش می تونستم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385 20:39 توسط ele |

می خوام بشناسمت ، می خوام بفهممت ، می خوام بهت ثابت کنم اشتباه نمی کنم
دوست ندارم نصیحتم کنی می خوام تخت گاز برم ، فقط بپا جا نمو نی
نگو عاشقی بده نگو دنبالش نرو ،دل نبند ، وابسته نشو ، عادت نکن
می خوام عادت کنم به صدات به حرفات به شنیدنت و حتی به دیدنت
می خوام وابسته بشم به وجودت به دستات به چشمات
می خوام دل ببندم به دلت
به کسی چه ربطی داره
می خوام سر بذارم به بیابون
میخوام تلخی دوری رو زجر جدایی رو با شیرینی زهر عشق جبران کنم


می دونم جام شرابم زهر آلوده می خوام یه نفس سر بکشم
می خوام دیوونه بشم

می خوام راه رفته رو دوباره برم می خوام دوباره تجربه بد شما رو تجربه کنم
من می خوام وجودم به وجودت وابسته بشه می خوام با هر نفس تو نفس بزنم
می خوام واسه صدای تو بمیرم
من می خوام به عشق تو بخوابم به شور تو بیدار شم
خوب گوش کن می خوام داد بزنم (  من اومدم)

اگه جای تو بودم می ترسیم از این همه جنون

من دلم نمی خواد کسی بهم بگه این راهو هزار بار رفتن و  به جایی نرسیدن
سعی نکنید سردم کنیدنمی خواد نگران من باشید دوستای از جون عزیزترم  می خوام بشناسمش
چون تصمیم گرفتم کسی نمی تونه منو از این راه برگردونه

پس فقط باش و ببین...

+ نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385 19:43 توسط ele |

هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری..

 هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن قلبش را داری.

. هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری

+ نوشته شده در جمعه 28 مهر1385 14:17 توسط ele |

همدم تنهایی هام

همراز سکوت پر از فریادم

من برای دیدنت تو مشتاق ترین آفریده زمینم

خوب می دونی با تو از غمی گفتم که درمانش فقط خودت بودی

من از تو هیچی نمی خوام جز یه دل پاک که

باز هم مهربونی خدا رو اینقدر قشنگ واسم تصویر کنه

من بی توقع ترین خاطر خواه تو خواهم شد

من برای داشتن دل پاکت با تمام توان می جنگم 

با من حرف بزن برای شنیدن صدای تو هر چه شنیدنی است پس می زنم

 و با تو تا انتها می آیم

ببین چه کودکانه به شنیدن طنین کوتاهی از صدای تو قانعم

+ نوشته شده در جمعه 28 مهر1385 14:12 توسط ele |

با من حرف بزن :

بگو کجای این روزگار پرتلاطم خرده های احساست جا مانده .
با من بگو کدامین دریای خشمگین بی مروت عمق نگاهت را از غم زمانه دزدید .
من برای رفتن آماده ام ...
من برای یافتن ذره ذره احساس تو بی تاب ترین قلب زمانه را دارم .
با من بگو از غم نگاهت با من حرف بزن
با من بگو از طنین حزن انگیز صدایت
با من بگو کدامین طوفان سهمگین قلب مهربانت را به تاراج برد
بگو چگونه از درد عشق در هم شکستی

نازنینم

با من بگو من برای شنیدنت  هر لحظه و هر جا مشتاقم
با من بگو کدامین نگاه نا مهربان دزد عمق شور انگیز چشمانت شد
با من بگو کدامین صدای بی رحم طنین پر ترحم صدایت را بر هم زد
من برای شنیدن تو بی صبرانه مشتاقم

با تو رویای گمشده ام را خواهم یافت

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385 17:47 توسط ele |

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند

 

فال قشنگی بود واسه شب قدر خیلی شوکه شدم...

دعام کنید...

 

+ نوشته شده در شنبه 22 مهر1385 23:34 توسط ele |

                                                                       

                    

 

  با تو از درد زمانه خواهم گفت
 من ا ز غم های نهفته خواهم گفت

 برای از تو گذشتن دیر است
با تو از گذشت  یک بهانه خواهم گفت

می نویسم با تو از دل و غم های دلم
من برایت شاعرانه از احساس خواهم گفت

من بریدم دل از این دیار بر روی تو دارم امید
از تو با این دل غم دیده سخن  هاخواهم گفت

دل من خسته و سرگردان است
ولی از عشق و فسانه با تو خواهم گفت

 

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385 20:28 توسط ele |

سلام

اگه حرفات واسم شیرینه اگه هر چی می خونم خسته نمی شم اگه هر روز میام و دوباره نوشته هات و می خونم واسه اینه که حرف دلمون یکیه شاید با هم خیلی فرق داشته باشیم حتی عشقمون و احساسمون اما حرف دلمون یکیه
من اگه چیزی رو باختم به خاطر غرور احمقانه ام بوده . عشقی که تو چنگم بود احساسی که فقط مال من بود  رو اونقدر آسون کنار زدم که نفهمیدم خودم هم درگیر احساسم هستم .
تو چی ...
تو چرا تنها موندی تو که سر شار از احساسی و لبریز ازمحبت چی شد که تنها شدی زمونه با تو چه کار کرد ؟

لبخند تلخ سرنوشت چگونه بر عشق تو سایه افکند
با کدامین سلاح عاشقانه شکستی؟

فکر میکنی من عاشق تر بودم یا تو؟!...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385 16:18 توسط ele |

 

بهار را گم کرده ام کوچه ها هنوز هم خیس از باران سرد پاییزی است هنوز خش خش برگ ها زیر پاهایم گوش نواز است
باید از پاییز سفر کرد .بهار را خواهم یافت !

همدم تنها یی های همیشه بی درمانم بگو تا کجای این زمستان سرد تنها و برهنه باید رفت
تا دستان گرم تو امید بخش فردای پر از بیم من باشد
مگر می توان رفت اما تو را  در جستجو نبود مگر می شود خواست اما از تو تمنا نکرد
بزرگترین امید بخش دل های غمگین
بگو شکسته های قلبم را دوباره چگونه پیوند کنم
با کدامین نگاه مهربان در آمیزم و سر بر کدامین شانه تنها گذارم ؟

معبودم!

یگانه یار همیشگی قلب زخمی من !
بگو با من اینبار هم  می توان به رویایی ترین دیار عاشقانه سفر کرد
و با پرتو گرم بخشش تو از هیچ چیز نترسید...

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1385 10:31 توسط ele |

چقدر دلم ميخواهد مرگ را پيش از انکه سر زده به خانه ام آيد دعوت کنم،و چقدر دلم ميخواهد گور را پيش از آنکه تبعيدگاهم شود منزلگاهم کنم، و چقدر دوست دارم به مردم بگويم من خدا را با آرزويي که کرده ام شنيده ام.من روز تولدم را با دستاني که چون گياه رو به آفتاب در رويش است از اسمان طلب کرده ام. من سپيدي مويم را دوست ندارم شايد به خاطر انکه در اين کوچه به سياهي عادت کرده ام !

+ نوشته شده در شنبه 15 مهر1385 14:6 توسط ele |

من از اين ديار كوچ خواهم كرد
ديار بلبلان خفه شده و لاله هاي نشكفته
من از گورستان خاطرات منفورم خواهم گريخت
و لحظه اي از گذشته بر جاي نخواهم گذاشت
به آينده مي نگرم كه هم چون خورشيدي در ظلمات روز هاي بر باد رفته ام خود مي نمايد
و مرا فرياد مي زند
من خواهم رفت تاب ماندن ندارم
بايد از اين كوچه هاي تاريك بي درخت سفر كرد
و اين شهر مردگان متحرك را در وادي فنا تنها گذارد
اين مردم پست بي دين را به فراموشي سپرد

من خواهم رفت

+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385 17:8 توسط ele |

بازم بارون بازم چشماي گريون
بازم عشق پوشالي توي پيچ هاي خيابون
بازم حرف هايه عاشقونه باز دوروغايه بي بهونه
بازم رد پايه شني از عشقايه بي نشونه
صحبته يه عشقه تازه عشقي كه بهش بنازه
بمونه تا ا بد با اون با دل زارش بسازه
دلايه صاف بي ريا قلب ايه پاك پر صفا
قربونيه عشق دروغي يه فريبه بي صدا
يه دل مي مونه پر از درد و بهونه
يه عاشق دل شكسته كه دنياش بي آسمونه
بايه قلبه شكسته زير اين بارون نشسته
تويه پيچ خيابون دل به برگشتنش بسته
يكي دل رو شكسته يكي پايه دلش نشسته
يكي فقط مي خنده به دلي كه به دروغاش دل بسته
آهاي مردم ببينيد چي تو روياتون كشيديد
براي رفتن به بالا كي رو پايين كشيديد
دنيا اين جور نمي مونه يه روزم با تو قهر مي كنه زمونه
دل هر كي رو شكستي آخرش دلت رو می سوزونه

+ نوشته شده در شنبه 8 مهر1385 17:46 توسط ele |

 

براي رفتن جاني نمانده بود
غارت دل چه آسان و بي دغدغه از ياد رفت براي رفتن بهانه اي نمانده بود
و دزد روياي من چه معصومانه در دادگاه قلب خود تبرعه شد
آسمان چه نا جوانمردانه بهت سنگين نگاهم را به فراموشي سپرد
در نيمه راه عاشقي چه بي رحمانه تنها ماندم
فرياد پر طنين صدايم در كدامين تاريك سرزمين گم شد
وسعت بي بديل قلبم به كدامين گناه به تاراج رفت
من بودم
تنهايي
و غصه هاي بي پايان
ماتم و سوگ من در غم بي پناهي قلبي كه براي ابد سياه پوشيد
با كدامين فرياد معصومانه به ويرانه هاي دلم پر كشيدي كه نفرت و نفرين بزرگ قلبم قدرت محكوم كردن تو را نداشت
با كدامين نگاه عاشقانه قلبم را فريفتي كه مهلت انتقام نيافت
با كدامين الهام عاشقانه ويرانه هاي دلم را
پيوندي دوباره زدي
براي ماندن تو هر چه فرياد عاشقانه هست خواهم كشيد
براي داشتن تو تمام ويرانه هاي دل را دوباره خواهم ساخت
تنها دليل ماندنم
بي انتها ترين اميد رويا هاي تنهاييم
بگو :
مرا با خود تا انتهاي مهرباني خواهي برد
وبراي شكسته هاي دلم مرهمي دوباره خواهي شد
با تو هر چه هست زيبايي است


+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385 17:5 توسط ele |

X

من فقط می خوام فرار کنم. من تنها با تو
من و تو ...


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آبان 1388

خرداد 1388

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385


Categories

من و تو
بدون تو اما...

Authors

ele
الهام


Links

خدمات وبلاگ نويسان
راه نو(محمد رضا)
mohamad reza ) my love )
پسرگل من (مبین)
غارتگر
آرام
مهیار
زنجیر عشق
صدای دل عاشق
من دیوونتم
متین عاشق
فریاد 2
سعیده جونم
وفا جون
فرشته مرگ
شاه کلید گنج شفا
s0gand joon
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
تازه ها
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها:



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس