سلا م
اومدم تا یاد اوری کنم هنوز برام دوست داشتنی هستی...
اومدم بگم چه قدر خدا رو شاکرم که تو رو سر راه من قرار داد...
اومدم بگم دوستت دارم بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنی ...
می دونم بنده شاکری نیستم اما خودش میدونه سعی میکنم باشم ...
نازنینم به خاطر آرامشی که بهم می دی به خاطر عزیز ترین موجود زندگیم مبین به خاطر صبور بودنت به خاطر مهربونیات همیشه بهت مدیونم ...
خدایا منو لایق این نعمت های عزیزت کن ...
در آخر یه نوشته زیبا از دکتر علی شریعتی :
چه قدر ايمان خوب است! چه بد مي کنند که مي کوشند تا انسان را از ايمان محروم کنند چه ستم کار مردمي هستند اين به ظاهر دوستان بشر ! دروغ مي گويند ، دروغ ، نمي فهمند و نمي خواهند ، نمي توانند بخواهند.
اگر ايمان نباشد زندگي تکيه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد زندگي را چه آتشي گرم کند ؟
اگر نيايش نباشد زندگي را به چه کار شايسته اي صرف توان کرد ؟
اگر انتظار مسيحي ، امام قائمي ، موعودي در دل نباشد ماندن براي چيست ؟
اگر ميعادي نباشد رفتن چرا؟
اگر ديداري نباشد ديدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگي دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباري در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها که مي خواهند معبود را از هستي برگيرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 19:40 توسط ele
|
خیلی وقته چیزی واست ننوشتم...
کاش می تونستم عقربه های ساعت رو تو مشتم محکم اسیر کنم
تا اینقدر ساعت های کنار تو بودن رو تند و سریع از من ندزدند
ما به هم رسیدیم ...
دلتنگی ها بیشتر شد...
دیگه این روزها نیستند که شمرده می شن تا روز دیدن برسه
حالا لحظه ها رو التماس می کنم تا زود تر بیان و برن تا لحظه
دیدنت برسه...
چه قدر پر توقع هستیم...
چه روزهایی دیت به آسمون بردیم تا ما رو کنار هم قرار بده اما ...
هنوز هم دست به دعا هستم تا لحظه ای از عمر من
بدون تو و یاد تو و عشق تو به لحظه دیگه سپرده نشه...
.
.
.
من از فاصله های دور می آیم ،من از یک سفر سخت و طولانی
بر فراز این قله پیروزی اسمت را فریاد می کنم
من تو را دارم ،
بر خود می بالم،
به دیگران فخر می فروشم،
به دنیا نیشخند پیروزی را نشان می دهم،
سپیدیِ سیاهی روزهای گذشته ام
هنوز دلتنگم ،
هر لحظه دلتنگ توام ،
من تو را در تمام لحظه های خود می خواهم،
عاشقانه تو را می طلبم ، و خود خواهانه تمام وجود تو را از آن خود می دانم...
+
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 11:8 توسط ele
|
روز هازیبا شده اند ...
پرنده ها هر صبح می خوانند ...
من و تو هنوز می جنگیم...
با بزرگترین تفاوت با جنگ های پیش...
برای همیشه کنار هم هستیم و هیچ دستی پیوند ما را بر هم نمی زند
زندگی چه قدر خواستنی است
به آینده می نگرم که همچون خورشیدی رو به رویم ایستاده
من نور وجودت را در زندگی ام جاویدان کردم
پیروز شدیم...
خیلی عجیب نیست
اما باور نکردنی...
من و تو مال هم شدیم
+
نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386 23:22 توسط ele
|
شادی را در پستوی دلم پنهان می کنم...
گوش آسمان کر ،پنهانی می خندم...
نیشخند سر مستانه را به روزگار بدکردار
تحویل می دهم...
آری می خندم !!
آنچنان قهقهه ی شادی سر می دهم
تا بشنوی تو هم...
ملتمسانه به گلهای حیاط نگاه می کنم:
کمی دیگر تاب بیاورید
تا بیاید و ببیند ...
تا او هم از عطر شما سر مست شود...
چشم روزگار کور در دلم بارها تو را تکرار می کنم...
تو هم می شنوی ؟؟
همه می خندند؟؟
یا من همه را خندان می بینم؟؟
تمام لبخندهای دنیا را بر لبانت می نشانم...
باز هم شکر...
+
نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386 9:47 توسط ele
|
احساسم در مرز فواران خفته...
با هر نفس ترانه "من اینجا بس دلم تنگ است "
سر می دهم ...
برای من هیچ راهی زیبا تر از این نیست ...
من به قلبم افتخار می کنم ...
برای خواستنش آنچنان می کوشد
که گاه خودم هم با تعجب فقط می مانم و می نگرم...
ناله های این دل زیاد شده...
هر چه فریاد بغضم بر سرش بالا می رود...
نمی فهمد مرا این دل...
ببین من به کمترین قانع ام
ببین به لحظه ای شنیدن صدایت قانع ام
اما با دل تنگم چه کنم
مبادا به من و دل شک کنی ؟!
این روزها حرف من و دل یکی نیست
هرچه در گوشش آهنگ صبر می خوانم ثمری ندارد...
تو ببخش
و اکنون دریافتم دل بارها راه خود را پیش تر از من پیموده...
و اینک صبر و قرار از کف داده ...
من از رویاهای دست ساخته این دل بی خبر و ترانه صبر برایش سر داده ام...
احساسم در مرز فوران خفته
دل خاموش به یک اشاره شعله می کشد
مرز این احساس نا پیداست...
احساس من را به تو پایانی نیست...
به دنبال پایان این احساس مگرد ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 11:26 توسط ele
|
خیلی بد اخلاق شدم نه؟؟
خیلی دلم تنگه...
انگار این روزهام می خوان بازی در بیارن ...
تا بخواد روشنی روز سیاهی شبو دعوت کنه...
تا سیاهی شب سپیدی صبح و ببینه هزار بار
می تونه روز و شب بشه...
گاهی از فرط بی حوصلگی زل می زنم به قاب ساعت...
به عقربه ثانیه شمار چشم غره می رم ...
اما انگار نه انگار...
آروم آروم رو صفحه قدم می زنه ...
می دونم همه چی درست شده ...
می دونم تا چند وقت دیگه واسه همیشه کنار هم قرار می گیریم...
اونوقت نه ترس تموم شدن وقت هست نه دلتنگی...
اما این همه دوری...
این همه دلتنگی مجال نمی ده به این شادی لبخند بزنم...
منو می بخشی؟!
خیلی بده نه...
سعی می کنم یه جور دیگه فکر کنم...
شاید بهتر بشم ...
+
نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 0:21 توسط ele
|
و من چه مغرورانه به این صبح دل انگیز سلام خواهم داد
لبخند پیروزی ام چه بی پروا برآسمان گشوده می شود
خورشید را بگویید نتابد به ستارگان این شب نهیب زنید راه بگشایند
که فردا خورشید آسمان من در میان این ستارگان طلوع خواهد کرد...
امروز بر کدامین عبادتگاه این زمین خاکی پیشانی بر خاک بسایم
و در کدامین لحظه میلادت سجده شکر به جا آورم
که من از داشتن تو بر خود می بالم
...
میبینی آسمان چه مُبغضانه بر من و تو می نگرد
میبینی سرنوشت چگونه برای به خاک ساییدن پشت احساس ما
حتی در روز میلادت مرا از یک لحظه دیدارت محروم کرد
باکی نیست به اسمان بگو بنگرد
تا آن زمان که دستان ما در یکدگر گره خواهد خورد
و به سرنوشت بگوبر این آرزوی محالش باز هم در خواب شیرین شود
تا زمانی که فریاد سرور وصال ما از خواب خوش بیدارش کند
+
نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386 0:18 توسط ele
|
کاش می شد فراموش کرد کاش می شد از یاد برد ...
خسته تر از اون هستم که آرامش نا آرامی های تو باشم...
ببخش ...
تنها نیستم اما بی همدمی ...
نازنینم روزهای خنده شادی آنچنان نزدیک شده که من هیجان هر ثانیه را می توانم حس کنم...
می گذرد ...
نمی تونم چیزی بگم...
به انتهای عمیق ترین نگاهمان ...
به وسعت تمام دلتنگی ها ...
به عمق یک بغض فرو خورده...
من هنوز دوستت دارم...
+
نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386 21:9 توسط ele
|
دوباره از نفس پر شده ام
باز هم می خندم نه به سر سبزی این دشت به غروری که تورا بخشید به من...
بازهم خرسندم نه به برگشت سپید این فصل به نو
من به کوتاهی یک هوس تازه و بی بنیاد
در پس هر جه ظلمت و تاریکی است، خرسندم که فروغ دو چشمت را ارمغان دل تارم بود
شکستم...آمدی ...و اکنون بهار...
می دانی که چه دلگیرم از این سبز فصل جهان...
که من از نوشدن دل خود غافل و هر برگ به جایی متولد...
نمی دانم!
تو می دانی؟!
دلم از نا مردمی خسته...
دیده را بر هم می نهم و تو از شکست یک بنای رویایی به سوی ناکجا آباد دلم می تازی...
تو می دانی ؟
معنی ویرانی یک احساس یزرگ
تومی فهمی سقوط برج رویایی یک دل؟
تو که آبادی این ویرانی
تو که ثبسم غرور یک پیروزی ماندگاری
بگو مالک کدامین سرزمین دلم شدی که هر چه می کوشم راهی برای خروج تو نیست
چگونه بر خیال نا آرام من سایه شدی که هیچ آفتابی تو را پس نزد...
بگو من به گفتنی های تو محتاجم
بگو با غرور من چه کردی که مُرد وسیاه هم بر تنم نکرد...
باور ندارم...
بهار میاید و تو هنوز بهاری ترین فصل دلم هستی...
بهار دیگری هم با من باش...
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
+
نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 20:41 توسط ele
|

چه قدر سخت بود مدت ها بود حرم نگاهت منو آتیش نزده بود...
این بار به فاصله حتی چند ثانیه سوختم...
زیر چشمی دیدنت هم مزه ای داشت...
اما هیچ وقت این جوری از پیشم نرو ...
وقتی آخرین لحظات رفتنت رو تماشا کردم بغض دوباره با گلوم بازی کرد...
بی خداحافظی...
اگه صدات رو نمی شنیدم...
چه دلتنگی عجیبیه...
از فاصله ها خستم...
بیشتر از همیشه نیازمند شنیدن صداتم که امروز فقط از لابه لای دیوارهای خونمون شنیدمش....
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385 19:13 توسط ele
|
چشمه خستهء نگاهم هنوز پاييزي است ...
قلبم از حادثه لبريز ... دلم از غربت شب هاي نبودت ويران...
به کدامين سخن از شعر برايت قصه سر مستي دل بسرايم...
که من ازاين همه ويراني دل، شعر دلبستگي ام را باغمِ غمگين نگاهت ساختم...
لحظه هاي نگراني در نگاهم ،دزد اشک وغم و آهم ...
تو که مي داني!!
لحظه سر مستي دل،لحظه ويراني من ، به سراشيبي اين راه سياه ...
با تو« ما» دزد لحظه ويراني «منِ» من بود..
و من از اين همه پرواز بلند دل خود شعر ويراني من مي سرايم:
«من به من بودن من نيست من به ماي من و تو من مي شود»
و من از پنجره قلب و دلم به به فراسوی زمانی که ما می توان خواند مرا به غم دلتنگی خود می خندم...
+
نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 17:18 توسط ele
|

سلام
...
نمی دونم واسه چی سلام کردم عادت به این نداشتم اول نوشته هام به تو سلام کنم ...
مهم نیست...
فقط اومدم حرف بزنم از چی خودت بهتر میدونی ...
اومدم بگم چه قدر شاکی ام از این زمونه به هر چی دل خوش کردم
یا خیلی راحت اون رو ازم گرفت یا از من دورش کرد ...
اما تو!
سخته گفتن چیزی که وجودم رو داره آتیش می زنه !
نمی خوام بگم خستم ، خستگی تو این راه گناه...
نمی خوام بگم طاقتم تموم شده ...
نمی خوام بگم دیگه نمی تونم...
با این حرف ها چه طور ادعا کنم دوستت دارم...
فقط شاکی ام نه از تو که خوب می دونم چه قدر در تکاپو و تلاشی
از این روزگار که نمی دونم چرا داره بازیم میده ...
تو می دونی به کی می تونم شکایت کنم...(می بینی سه نقطه های منم زیاد شده...)
حالا دیگه راحت دارم اشک می ریزم چه قدر برای اشک شدن این بغض دعا کردم...
خیلی سخته ای کاش کم نیارم
چه روزهایی گذشت اما من کنار تو نبودم ...
گاهی از این که این روزهای سختی زود بگذرن و
من و تو نفسی به عمق همه غم های امروزی مون بکشیم
می ترسم...
از این که همه چی تموم بشه و من قدر این روزها رو ندونم ...
گاهی هم اونقدر کلافه می شم که حتی کوبیدن این دکمه های
کی بوردهم از فکر و خیال نجاتم نمی دن...
من می خوام شادی رو تو دریای نگاهت غرق کنم ...
من می خوام پیروزی رو توفریاد مبهم خواستنت گم کنم...
نمی خوام غم های امروزو ازت بگیرم و غم فردا رو رو سرت آوار کنم ...
تا آسمون چندم باید پر بکشم تا بدونی از داشتنت چه قدر خوشحالم ...
وقتی بغض صدات خنده می شه...
وقتی نگاه گرمت چشمامو نقره داغ می کنه...
وقتی تو مبهم خیال دستای پر مهرت با موهام بازی می کنه...
وقتی گرمای نوازشت دستای سردمو می سوزونه...
تو بگو دیگه از دنیا چی بخوام ؟؟؟
هنگامیکه عشق فرمان می دهد محال سر تعظیم فرو می آورد
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385 1:9 توسط ele
|

داد از دست زمونه...
دیگه خسته شدم بسکه با تو حرف زدم نشنیده گرفتی می گم دلتنگم می گی به من چه!
آخه خودت بگو به چه سازت برقصم که یه لحظه هم شده دست از سرم برداری بذاری راحت باشم...
...
...
فریاد التماسم تا کدامین سرزمین طنین افکند تا مرا نیز در یابی ...
خسته تر از همیشه ،آواره کوچه های دلتنگی ،حتی از نفس هم سیرم...
تا کدامین رویای عاشقانه بی مهابا بتازم تا بدانی چه اندازه بی تابم...
آتشی میبینی ،تو هم می ترسی ، شعله های دلبستگی ام فروزانند اما قسم به لحظه لحظه های عاشقی من و تو ، سوگند به ذره ذره های غم و شادی من و توکه هرگز نمی سوزانند...
ببین من به تنها ثانیه ای از لبخند بی نظیرش قانعم...
من برای یک لحظه از عمیق ترین نگاه خواستنی اش بی قرارم...
تو بگو...
با کدامین لحن عاشقانه سخن بگویم که اینبار باور کنی برای دزدی عشق نیامدم...
با کدامین نگاه ملتمسانه به اسمان پر شکوهت چشم بدوزم تا بدانی از اشک و آه لبریز برای گدایی این احساس عظیم ابدی ره سپار هر کوی و بیابانم...
بگو چه کنم تا دستان سخاوتت این بار هم چشمانم را شرمسار از ابدیت لطف بی کرانت سازد...
من و التماس یک لحظه کوتاه شنیدن صدایش ...
من و تمنای یک بار دیدن نگاهش...
چرا این همه بی تابم؟؟؟
جواب این سوالم را که می دهی؟!
...
+
نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385 1:32 توسط ele
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385 21:12 توسط ele
|
دلم خسته است ...
تنهایی بازم داره بازی در میاره بازم آرزوهای شیرینم رو با شیطنت قلقلک می ده...
گفته بودم چقدر از تنهایی می ترسم...
چشمام دیگه دلم و یاری نمی دن ....
دلم تنهاست ...
سخته آدم از دل خودشم خجالت بکشه
واسه یه قطره اشک که
همه دلتنگی ها رو بشو ره و ببره ...
چقدر التماسش کنم و جوابی نشنوم؟
اگه دلم واسه درداش دست به دامن
چشمام نشه پس غم شو رو شونه کی بریزه ...
یه روزی نوشتم: به خدا چشمها اشک را دوست دارند چون نگهبان دل اند
پس کو چشم های من چرا دست و دلباری نمی کنید چرا به داد دل نمی رسید ،
منم شکایت شما رو به خدا می کنم میگم اونجا که دلم شکست چشمام عین خیالشون نبود میگم اونجا که دلم تو گرداب تنهایی دست و پا می زد چشمهای من خوابیدن و به روی خوشون نیاوردن
ببینید چه ساده التماستون می کنم حالاکه خنده از روی لبام پرکشیده
حالا که غم تنهایی و دوری داره ذره ذره وجودمو آب می کنه
شما اگه نبارید دلم تو غصه هاش می میره
می بینی خیلی سخته آدم وام دار چشماش بشه
اشک نمی خوام ...
غصه نمی خوام...
حتی چشمای بی وفا رو هم دیگه نمی خوام...
دل داغون و دربه در رو هم نمی خوام...
فقط بهش بگید یکی اینجا این گوشه دنیا داره از غم نبودنش از غصه ندیدنش بال بال می زنه
بهش بگین اگه دیر بیای اگه یه روز نیای اگه دلخوشی صدات نباشه...
نذار چشمام بیشتر از این واسه دلم ناز بکنن ...
نذار دلم تو غصه هاش زنده به گور بشه ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385 15:14 توسط ele
|
+
نوشته شده در جمعه 29 دی1385 18:36 توسط ele
|

دلتنگم دوای من کجاست؟...
گاهی تا اوج خواستن و رفتن پیش می روم اما ...
چقدر کوچکم برای این راه بزرگ و چه نا توانم برای این حادثه عظیم .
چه کودکانه بهانه گیر می شوم بی تو
کاش کمی عاقلانه می دیدم تا بی جهت و بی دلیل دلتنگی هایم را بهانه دلخوری نمی کردم
کمی با من مدارا کن ...
چون کودکی خردسال به کوچکترین سخن تو بدبینانه ترین راه را پیش می گشرم
می بینی ، درک می کنی ، تمام احساسم در عمق وجودم حمله ور شده من برای محار کردن این غوغا ضعیفم ...
چه بی صبرانه برای شنیدن صدای تو ثانیه ها را می کشم
برای با تو بودن سال ها انتظار کشیدم کوتاه بود بودن تو اما گویی از بدو تولد با من بودی
بدنبالت همه راه های پر خار و خس را گشتم بارها زمین خوردم چشمان بی گناهم به چشمان گرگ صفتان پناه برد ( نبودی، ندیدی ،دستم را نگرفتی ) اما همیشه به دنبالت بودم
در این راه پر تلاطم احساس تنها دبودن و تنها رفتن بزرگ ترین ترس من است می دانم چون همیشه کنارم خواهی بود
با این دل کوچک بی آزار کمی آرام تر سخن گوی من برای این همه رنج ضعیفم ...
ترانه تکراری دلم فقط برای تو :
َِِِ«با كدامين فرياد معصومانه به ويرانه هاي دلم پر كشيدي كه نفرت و نفرين بزرگ قلبم قدرت محكوم كردن تو را نداشت
با كدامين نگاه عاشقانه قلبم را فريفتي كه مهلت انتقام نيافت
با كدامين الهام عاشقانه ويرانه هاي دلم را
پيوندي دوباره زدي
براي ماندن تو هر چه فرياد عاشقانه هست خواهم كشيد
براي داشتن تو تمام ويرانه هاي دل را دوباره خواهم ساخت
تنها دليل ماندنم
بي انتها ترين اميد رويا هاي تنهاييم
بگو :
مرا با خود تا انتهاي مهرباني خواهي برد
وبراي شكسته هاي دلم مرهمي دوباره خواهي شد
با تو هر چه هست زيبايي است »
برای از تو گذشتن دیر است ، تمام احساس خواستن در من زنده شده...
+
نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385 10:11 توسط ele
|

همه روز متولد شدنم رو تبریک گفتن ولی کسی نگفت تولد عشقت مبارک ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385 2:30 توسط ele
|

کاش می دانستم حضور بی حضورت در روزها و شب های من چگونه این همه پر بهاست .
نبودی اما لحظه لحظه را برای من مهربان تر از هر وجودی آفریدی .
صدایت آرامش لحظه ها را ارمغان بی قراری های دل بی پناه من است .
خنده و شادی تو خاموشی آتش پنهان غم های من است .
نازنینم:
ادعای عاشقی نمی کنم
به نام دیوانگی نام مجنون لیلی را هم کوچک نمی کنم،
به دروغ بارها در گوشت ترانه دوستت دارم سر نمی دهم
اما!
خوب می دانی به لحظه لحظه صدایت محتاجم
بودنت عین نیاز من است
صبور باش به لحظه سپردن وجودم به تو زمان کوتاهی مانده
و برای هدیه دل به دستان مهربانت
کمی صبوری کن:
بچه گا نه ترین بهانه هایم را بپذیر تا مجنون تر از ،مجنون لیلی و عاشق ترین عاشق تو باشم.
+
نوشته شده در جمعه 3 آذر1385 10:22 توسط ele
|

نمی دونم دنبال چی می گردم این دل دیونمو هر شب آواره می کنم که چی؟...
دنبال یه دل که فقط واسه من بتپه؟
چرا هنوز باورم نشده همه آدما مثل هم اند...
منتظر چی هستم ...
+
نوشته شده در جمعه 26 آبان1385 0:56 توسط ele
|

برای دل تنگم هیچ بهانه ای ندارم ...
خوب می دونی وقتی بی تابم چه قدر بی حوصله ام
حتی حوصله خودم رو هم ندارم
خدایا
معبودم
گناهانم بسیارند ، بگو چگونه باز هم نگاه پر مهرت بر این بنده روسیاه باز می گردد
خوب میدانم چه قدر دورم از درگاه تو
ولی باز هم با تمام گستاخی بر این در می کوبم
هر گاه تنها ماندم رو سیاه تر از همیشه شکستم
بر هر دری کوبیدم باز که نشد هیچ چراغ نیمه سوز دستم را هم گرفتند
جز درگاه تو
که هر بار روسیاه تر بر این در کوبیدم
آغوشت را پر مهر تر بروی من گشودی ...
به فریاد این دل برس ...
من از نفرین دل بنده هایت می ترسم
+
نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385 17:11 توسط ele
|

i keep thinking a bout you
every few minutes all day .
how about you?
+
نوشته شده در جمعه 19 آبان1385 16:37 توسط ele
|

من برای دوست داشتن به دنبال بهانه نیستم
برای رفتن یک جاده باریک خاک خورده هم کافی است
من از سنگ ها و کلوخ های پوچ این راه بی نهایت نمی ترسم
من از نفرین تو می ترسم!!!
من برای عاشق شدن با یک قلب شکسته هم پیروز ام
من از فریاد بی صدای حنجره های بغض آلود
شاکی ام
و از فریاد گلوهای مست از شراب تازگی و هوس
بیزار
من از چشمه چشمان خون بار دل های شکسته
خسته ام
و بر اشک دیدگان مدهوش از خنده دنیا
مبهوت
کاش فریادم طنین خشم حنجره ای می شد که از زخم بغض های کهنه،پژمرده
کاش تمام اشک دیدگانم نثار دل هایی می شد که از خشم و قهر روزگار، تکیده
من عاشق دوست داشتنم اگر ساده دوست می دارم و آسان شیفته می شوم
چون مجذوب دل های پاک باران خورده عشق هستم
با من از شعر هوس داد مزن من از این ترانه پریشان خسته ام
کاش اگر هزار بار می مردم یک بار عشق را با تمام وجود می چشیدم.
کاش...
کاش می شد تو یه جمله وسعت دل تنگیم و داد بزنم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385 13:54 توسط ele
|

در مقابلم کو ه ها قد الم کرده اند
رودها خود می نمایند
سنگ ها فخر می فروشند
و من تنها و نا امید و سر خورده از گذشته های وهمناک خود
پیش می روم
ضعیف و رنجور در این
در این تاریکستان عاطفه و صداقت
نور باریکه ای امید نداشته من گشته
و هر لحظه مرا به سوی خود می خواند
و من پیش می روم بی آنکه بدانم چیست این نیروی عظیم
که در پس آن همه رنج و درد و شکست باز هم می تواند
مرا به آینده فرا خواند
و من در جدال با تاریکی و نیستی به امید روز های روشن آینده می جنگم
و قدرت عظیمی را می بینم که یار من است و هر لحظه مرا به سوی پیروزی سوق می دهد
+
نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385 12:1 توسط ele
|

تو كه يكه تازِ ميدون قلب من شدي
يادته چه طور شكستي دلم و دشمن جون من شدي
زدي وشكستي و رفتي پي عشق ديگه
هنوزم مهر سياه عشق تو مونده رو قلبم مثه كينه
يادته گفته بودي تا ابد نگاه تو ، تا ابد صداي تو
واسه قلب غريب من مي خونه آهنگ موندن
براي رفتن تو اشكي نمونده
دل من پر پر شده عشقي نمونده
برو بي بهونه بي دليل
براي موندن تو راهي نمونده
برو برگشتنت مثله يه خوابه
برو موندنت براي من فقط سر ابه
نمي خوام براي تو اشكي بريزم
رفتن تو نذر وجود نازنينم
آره من بي تو مي خندم
براي رفتن تو آره من دخيل مي بندم
برو پشت سرت هر چي پله خراب كن
خاطرات اين دل وبرو ويرونه كن جواب كن
می مونم با یه دل ساده پر بهونه
با اونیکه قدر عشق منو خوب بدونه
دوباره عاشق می شم دل مو نذر وجود ش می کنم
ببین چه طور تو این زمونه قلب مو مجنون می کنم
+
نوشته شده در جمعه 5 آبان1385 12:44 توسط ele
|
نمی دونم حقیقت داره یا نه اما ...
کاش بتونم ...
می خوام برم اما اگه دروغ ...
خسته ام تنهایی بدترین درد آدم خسته دل ...
خدایا به دادم برس از تنهایی می ترسم...
من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385 5:16 توسط ele
|
می خوام بشناسمت ، می خوام بفهممت ، می خوام بهت ثابت کنم اشتباه نمی کنم
دوست ندارم نصیحتم کنی می خوام تخت گاز برم ، فقط بپا جا نمو نی
نگو عاشقی بده نگو دنبالش نرو ،دل نبند ، وابسته نشو ، عادت نکن
می خوام عادت کنم به صدات به حرفات به شنیدنت و حتی به دیدنت
می خوام وابسته بشم به وجودت به دستات به چشمات
می خوام دل ببندم به دلت
به کسی چه ربطی داره
می خوام سر بذارم به بیابون
میخوام تلخی دوری رو زجر جدایی رو با شیرینی زهر عشق جبران کنم
می دونم جام شرابم زهر آلوده می خوام یه نفس سر بکشم
می خوام دیوونه بشم
می خوام راه رفته رو دوباره برم می خوام دوباره تجربه بد شما رو تجربه کنم
من می خوام وجودم به وجودت وابسته بشه می خوام با هر نفس تو نفس بزنم
می خوام واسه صدای تو بمیرم
من می خوام به عشق تو بخوابم به شور تو بیدار شم
خوب گوش کن می خوام داد بزنم ( من اومدم)
اگه جای تو بودم می ترسیم از این همه جنون
من دلم نمی خواد کسی بهم بگه این راهو هزار بار رفتن و به جایی نرسیدن
سعی نکنید سردم کنیدنمی خواد نگران من باشید دوستای از جون عزیزترم می خوام بشناسمش
چون تصمیم گرفتم کسی نمی تونه منو از این راه برگردونه
پس فقط باش و ببین...
+
نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385 19:43 توسط ele
|
هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری..
هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن قلبش را داری.
. هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری

+
نوشته شده در جمعه 28 مهر1385 14:17 توسط ele
|
سلام
اگه حرفات واسم شیرینه اگه هر چی می خونم خسته نمی شم اگه هر روز میام و دوباره نوشته هات و می خونم واسه اینه که حرف دلمون یکیه شاید با هم خیلی فرق داشته باشیم حتی عشقمون و احساسمون اما حرف دلمون یکیه
من اگه چیزی رو باختم به خاطر غرور احمقانه ام بوده . عشقی که تو چنگم بود احساسی که فقط مال من بود رو اونقدر آسون کنار زدم که نفهمیدم خودم هم درگیر احساسم هستم .
تو چی ...
تو چرا تنها موندی تو که سر شار از احساسی و لبریز ازمحبت چی شد که تنها شدی زمونه با تو چه کار کرد ؟
لبخند تلخ سرنوشت چگونه بر عشق تو سایه افکند
با کدامین سلاح عاشقانه شکستی؟
فکر میکنی من عاشق تر بودم یا تو؟!...
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385 16:18 توسط ele
|

بهار را گم کرده ام کوچه ها هنوز هم خیس از باران سرد پاییزی است هنوز خش خش برگ ها زیر پاهایم گوش نواز است
باید از پاییز سفر کرد .بهار را خواهم یافت !
همدم تنها یی های همیشه بی درمانم بگو تا کجای این زمستان سرد تنها و برهنه باید رفت
تا دستان گرم تو امید بخش فردای پر از بیم من باشد
مگر می توان رفت اما تو را در جستجو نبود مگر می شود خواست اما از تو تمنا نکرد
بزرگترین امید بخش دل های غمگین
بگو شکسته های قلبم را دوباره چگونه پیوند کنم
با کدامین نگاه مهربان در آمیزم و سر بر کدامین شانه تنها گذارم ؟
معبودم!
یگانه یار همیشگی قلب زخمی من !
بگو با من اینبار هم می توان به رویایی ترین دیار عاشقانه سفر کرد
و با پرتو گرم بخشش تو از هیچ چیز نترسید...
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1385 10:31 توسط ele
|