
داد از دست زمونه...
دیگه خسته شدم بسکه با تو حرف زدم نشنیده گرفتی می گم دلتنگم می گی به من چه!
آخه خودت بگو به چه سازت برقصم که یه لحظه هم شده دست از سرم برداری بذاری راحت باشم...
...
...
فریاد التماسم تا کدامین سرزمین طنین افکند تا مرا نیز در یابی ...
خسته تر از همیشه ،آواره کوچه های دلتنگی ،حتی از نفس هم سیرم...
تا کدامین رویای عاشقانه بی مهابا بتازم تا بدانی چه اندازه بی تابم...
آتشی میبینی ،تو هم می ترسی ، شعله های دلبستگی ام فروزانند اما قسم به لحظه لحظه های عاشقی من و تو ، سوگند به ذره ذره های غم و شادی من و توکه هرگز نمی سوزانند...
ببین من به تنها ثانیه ای از لبخند بی نظیرش قانعم...
من برای یک لحظه از عمیق ترین نگاه خواستنی اش بی قرارم...
تو بگو...
با کدامین لحن عاشقانه سخن بگویم که اینبار باور کنی برای دزدی عشق نیامدم...
با کدامین نگاه ملتمسانه به اسمان پر شکوهت چشم بدوزم تا بدانی از اشک و آه لبریز برای گدایی این احساس عظیم ابدی ره سپار هر کوی و بیابانم...
بگو چه کنم تا دستان سخاوتت این بار هم چشمانم را شرمسار از ابدیت لطف بی کرانت سازد...
من و التماس یک لحظه کوتاه شنیدن صدایش ...
من و تمنای یک بار دیدن نگاهش...
چرا این همه بی تابم؟؟؟
جواب این سوالم را که می دهی؟!
...
+
نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385 1:32 توسط ele
|