|
سلام ... نمی دونم واسه چی سلام کردم عادت به این نداشتم اول نوشته هام به تو سلام کنم ... مهم نیست... فقط اومدم حرف بزنم از چی خودت بهتر میدونی ... اومدم بگم چه قدر شاکی ام از این زمونه به هر چی دل خوش کردم یا خیلی راحت اون رو ازم گرفت یا از من دورش کرد ... اما تو! سخته گفتن چیزی که وجودم رو داره آتیش می زنه ! نمی خوام بگم خستم ، خستگی تو این راه گناه... نمی خوام بگم طاقتم تموم شده ... نمی خوام بگم دیگه نمی تونم... با این حرف ها چه طور ادعا کنم دوستت دارم... فقط شاکی ام نه از تو که خوب می دونم چه قدر در تکاپو و تلاشی از این روزگار که نمی دونم چرا داره بازیم میده ... تو می دونی به کی می تونم شکایت کنم...(می بینی سه نقطه های منم زیاد شده...) حالا دیگه راحت دارم اشک می ریزم چه قدر برای اشک شدن این بغض دعا کردم... خیلی سخته ای کاش کم نیارم چه روزهایی گذشت اما من کنار تو نبودم ... گاهی از این که این روزهای سختی زود بگذرن و من و تو نفسی به عمق همه غم های امروزی مون بکشیم می ترسم... از این که همه چی تموم بشه و من قدر این روزها رو ندونم ... گاهی هم اونقدر کلافه می شم که حتی کوبیدن این دکمه های کی بوردهم از فکر و خیال نجاتم نمی دن... من می خوام شادی رو تو دریای نگاهت غرق کنم ... من می خوام پیروزی رو توفریاد مبهم خواستنت گم کنم... نمی خوام غم های امروزو ازت بگیرم و غم فردا رو رو سرت آوار کنم ... تا آسمون چندم باید پر بکشم تا بدونی از داشتنت چه قدر خوشحالم ... وقتی بغض صدات خنده می شه... وقتی نگاه گرمت چشمامو نقره داغ می کنه... وقتی تو مبهم خیال دستای پر مهرت با موهام بازی می کنه... وقتی گرمای نوازشت دستای سردمو می سوزونه... تو بگو دیگه از دنیا چی بخوام ؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385 1:9 توسط ele |
|
| |||||