چشمه خستهء نگاهم هنوز پاييزي است ...
قلبم از حادثه لبريز ... دلم از غربت شب هاي نبودت ويران...
به کدامين سخن از شعر برايت قصه سر مستي دل بسرايم...
که من ازاين همه ويراني دل، شعر دلبستگي ام را باغمِ غمگين نگاهت ساختم...
لحظه هاي نگراني در نگاهم ،دزد اشک وغم و آهم ...
تو که مي داني!!
لحظه سر مستي دل،لحظه ويراني من ، به سراشيبي اين راه سياه ...
با تو« ما» دزد لحظه ويراني «منِ» من بود..
و من از اين همه پرواز بلند دل خود شعر ويراني من مي سرايم:
«من به من بودن من نيست من به ماي من و تو من مي شود»
و من از پنجره قلب و دلم به به فراسوی زمانی که ما می توان خواند مرا به غم دلتنگی خود می خندم...
+
نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 17:18 توسط ele
|