
چه قدر سخت بود مدت ها بود حرم نگاهت منو آتیش نزده بود...
این بار به فاصله حتی چند ثانیه سوختم...
زیر چشمی دیدنت هم مزه ای داشت...
اما هیچ وقت این جوری از پیشم نرو ...
وقتی آخرین لحظات رفتنت رو تماشا کردم بغض دوباره با گلوم بازی کرد...
بی خداحافظی...
اگه صدات رو نمی شنیدم...
چه دلتنگی عجیبیه...
از فاصله ها خستم...
بیشتر از همیشه نیازمند شنیدن صداتم که امروز فقط از لابه لای دیوارهای خونمون شنیدمش....
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385 19:13 توسط ele
|