و من چه مغرورانه به این صبح دل انگیز سلام خواهم داد
لبخند پیروزی ام چه بی پروا برآسمان گشوده می شود
خورشید را بگویید نتابد به ستارگان این شب نهیب زنید راه بگشایند
که فردا خورشید آسمان من در میان این ستارگان طلوع خواهد کرد...
امروز بر کدامین عبادتگاه این زمین خاکی پیشانی بر خاک بسایم
و در کدامین لحظه میلادت سجده شکر به جا آورم
که من از داشتن تو بر خود می بالم
...
میبینی آسمان چه مُبغضانه بر من و تو می نگرد
میبینی سرنوشت چگونه برای به خاک ساییدن پشت احساس ما
حتی در روز میلادت مرا از یک لحظه دیدارت محروم کرد
باکی نیست به اسمان بگو بنگرد
تا آن زمان که دستان ما در یکدگر گره خواهد خورد
و به سرنوشت بگوبر این آرزوی محالش باز هم در خواب شیرین شود
تا زمانی که فریاد سرور وصال ما از خواب خوش بیدارش کند
+
نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386 0:18 توسط ele
|