خیلی بد اخلاق شدم نه؟؟
خیلی دلم تنگه...
انگار این روزهام می خوان بازی در بیارن ...
تا بخواد روشنی روز سیاهی شبو دعوت کنه...
تا سیاهی شب سپیدی صبح و ببینه هزار بار
می تونه روز و شب بشه...
گاهی از فرط بی حوصلگی زل می زنم به قاب ساعت...
به عقربه ثانیه شمار چشم غره می رم ...
اما انگار نه انگار...
آروم آروم رو صفحه قدم می زنه ...
می دونم همه چی درست شده ...
می دونم تا چند وقت دیگه واسه همیشه کنار هم قرار می گیریم...
اونوقت نه ترس تموم شدن وقت هست نه دلتنگی...
اما این همه دوری...
این همه دلتنگی مجال نمی ده به این شادی لبخند بزنم...
منو می بخشی؟!
خیلی بده نه...
سعی می کنم یه جور دیگه فکر کنم...
شاید بهتر بشم ...
+
نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 0:21 توسط ele
|