احساسم در مرز فواران خفته...
با هر نفس ترانه "من اینجا بس دلم تنگ است "
سر می دهم ...
برای من هیچ راهی زیبا تر از این نیست ...
من به قلبم افتخار می کنم ...
برای خواستنش آنچنان می کوشد
که گاه خودم هم با تعجب فقط می مانم و می نگرم...
ناله های این دل زیاد شده...
هر چه فریاد بغضم بر سرش بالا می رود...
نمی فهمد مرا این دل...
ببین من به کمترین قانع ام
ببین به لحظه ای شنیدن صدایت قانع ام
اما با دل تنگم چه کنم
مبادا به من و دل شک کنی ؟!
این روزها حرف من و دل یکی نیست
هرچه در گوشش آهنگ صبر می خوانم ثمری ندارد...
تو ببخش
و اکنون دریافتم دل بارها راه خود را پیش تر از من پیموده...
و اینک صبر و قرار از کف داده ...
من از رویاهای دست ساخته این دل بی خبر و ترانه صبر برایش سر داده ام...
احساسم در مرز فوران خفته
دل خاموش به یک اشاره شعله می کشد
مرز این احساس نا پیداست...
احساس من را به تو پایانی نیست...
به دنبال پایان این احساس مگرد ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 11:26 توسط ele
|