خیلی وقته چیزی واست ننوشتم...
کاش می تونستم عقربه های ساعت رو تو مشتم محکم اسیر کنم
تا اینقدر ساعت های کنار تو بودن رو تند و سریع از من ندزدند
ما به هم رسیدیم ...
دلتنگی ها بیشتر شد...
دیگه این روزها نیستند که شمرده می شن تا روز دیدن برسه
حالا لحظه ها رو التماس می کنم تا زود تر بیان و برن تا لحظه
دیدنت برسه...
چه قدر پر توقع هستیم...
چه روزهایی دیت به آسمون بردیم تا ما رو کنار هم قرار بده اما ...
هنوز هم دست به دعا هستم تا لحظه ای از عمر من
بدون تو و یاد تو و عشق تو به لحظه دیگه سپرده نشه...
.
.
.
من از فاصله های دور می آیم ،من از یک سفر سخت و طولانی
بر فراز این قله پیروزی اسمت را فریاد می کنم
من تو را دارم ،
بر خود می بالم،
به دیگران فخر می فروشم،
به دنیا نیشخند پیروزی را نشان می دهم،
سپیدیِ سیاهی روزهای گذشته ام
هنوز دلتنگم ،
هر لحظه دلتنگ توام ،
من تو را در تمام لحظه های خود می خواهم،
عاشقانه تو را می طلبم ، و خود خواهانه تمام وجود تو را از آن خود می دانم...
+
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 11:8 توسط ele
|