سلام عشق من...
در اتاق خسته و تکراری خاطره ها...
در تبسم تلخی از لبخند ابرهای پاییز...
در تاریکی شب ...
کنار سکوت پنجره ...
در انتظار تو هستم ...
می دونی انگار زده به سرم ...
دلم برات تنگ شده نازنین با اینکه می دونم تا چند ساعت دیگه میای خونه و مثل همیشه داد می زنی :"من اومدم خانوم من کجاست"
بعد هم که من اومدم منتظر یه بوسه می مونم که انگار اولین بار منو می بوسی
همیشه برام تازگی داره...
آره نازنین هر وقت سر کار هم می ری
برات دلتنگ می شم...
خوبه توی شغل تو مثل خیلی از شغل ها ماموریت نیست وگرنه عمرا طاقت نمی اوردم
هر روز دلتنگ توام...
تمام روزهایی که در کنار تو آرام به دست نوازش تو به خواب می روم...
هر لحظه دلتنگ توام ...
هر زمان که چشم در چشمان تو دوخته و تا اوج رویا با تو پرواز می کنم ...
به تو محتاجم ...
به مانند احتیاج التماس یک بنده به مخلوق...
به تو محتاجم ...
به مانند احتیاج یک پرنده به مناجات صبح ...
با من بمان تا آخرین لحظه دیدن چشم هایم ...
با من بخوان تاآخرین کلام بر آمده از لب هایم...
با من باش تا آخرین نفس برآمده از نفس هایم...



+
نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387 21:46 توسط ele
|